تبليغاتX
با هم بیاندیشیم نه مانند هم

امروز می خواهم از یک خاطره بنویسم.

به نام او....

روز جمعه بود، سال های تاریخ شمسی گشت و گشت، شادمان شد تا شنید این سرگذشت. روز میلاد امام هشتم بود. هشت، هشت، جمعه ی هشتاد و هشت.

روز میلاد امام رضا

در آن روز هرکس برایم پیام تبریک میلاد امام رضا را فرستاد. ضمن تبریک این روز فرخنده، سالروز جهانی گرامی داشت کوروش بزرگ، پدر ایران، ه مصادف، هفتم آبان بود را در قالب پیام وتاه برایش تبری عرض ردم.

روز عجیبی بود. ناگهان تلفنم به صدا درآمد. دوستم بود.

گفت: می توانیم همدیگر را ببینیم؟

با کمال میل پذیرفتم و سر ساعت معین در محل دیدار منتظر او شدم. دیدم از راه دور با چهره همیشه خندانش می آید. بعد از حال و احوال کردن ایرانی. به من گفت باید به ملاقات دوتن از هم فکران خود برود. منظور از هم فکران سانی هستند که مرتباً از سوی دروغ پردازان انتخابات 88(دولت کودتا) متهم به وطن فروش بودن، منافق و خوارج بودن می شوند. به هرحال جبهه ی حام در این سال ها آنقدر دروغ پردازی رده است که این ها دیگر به چشم نمی آید. من هم با او هم مسیر شدم. نزدیک محل ملاقات به من گفت: راستش را بخواهی من به دوستانم گفته ام که امروز با سی به ملاقاتشان می آیم ه طرفدار شدید ی طیف خاص است. منظورش من بودم. آری، گویی من باید نقش بازی می کردم. به او گفتم آخر چرا من  باید همچین کار سختی را انجام بدهم؟ من از پس این ار برنمی آیم. به او گفتم: من عمری با این آقا و هم فکران شان مشل داشتم، حال امروز باید نقش آن ها را بازی کنم؟ من از اساس با احمدی نژاد مشکل دارم. چگونه می توانم نقش یارانش را ایفا نمایم؟ چگونه می توانم نقش کسانی را بازی نم که یا به سمت هم فران من شلیک رده اند و یا از شلیک به سوی آن ها حمایت کردند؟ چگونه می توانم نقش کسانی را بازی نم که خود آن ها فریب خورده اند؟ چگونه می توانم نقش یاران سی را بازی نم که با امام زمان ملاقات دارد؟

دور ما حاله ای از سیاهی است، چگونه می توانم نقش یاران سی را بازی نم که دورش حاله ای از نور دارد؟ ما کجا و آن کجا؟ کمی فکر کن! باور کن که سخت است....

 بالاخره قرار بر این شد تا من برای لحظاتی این نقاب را به چهره ام بزنم. اما به یک شرط، در پایان حقیقت ماجرا را برای همگان فاش کند. او هم پذیرفت. چرا که اصلاً دوست نداشتم با همین نقاب در ذهن ها باقی بمانم. اینجا بود که وارد محل ملاقات شدیم. مثل معمول سلام  علیک کردن ایرانی. من بر روی کاناپه در امتداد در ورودی نشستم و دوستم هم در مجاورت من، بر روی صندلی نشست. سپس شروع معرفی کردن رسید.

اینجا بود که مرا به عنوان طرفدار رئیس دولت بعد از دولت نهم معرفی کرد. کسانی که به ملاقاتشان رفته بودیم دو نفر بیش نبودند. توی همین خلوت چهره هایشان نشان میداد که از شنیدن اینکه من طرفدار دولت اصولگرا هستم و با دوستشان که از جوانان سبز است، رفت و آمد دارد، در تعجب هستند.اینجا بود که نقش آفرینی من شروع شد.

یک تنه به قاضی رفتم و شروع کردم با منطق بی منطق در برابر سؤالاتشان توجیح کردن.

پرسیدند: چرا رأی های باطله دیر اعلام شد؟

گفتم: اگر سند دارید رو کنید.

گفتند: چرا جوانان را کشتید؟

گفتم: هر کسی از خط ولایت خارج شود همین است. گفتم: موسوی بود که قبل از اعلام نتایج آراء خود را رئیس جمهور دانست. گفتم: شما بودید که با قصد اغتشاش به خیابان ها ریختید تا در برابر ولایت بایستید. گفتم: ما 2 میلوی رأی داریم و رئیس دولت بعد از دولت نهم، منتخب مردم است. گفتم: اگر باز هم کسی بخواهد از خط ولایت خارج شود، جوابش همان حوادث کوی دانشگاه است. گفتم: خاتمی باطل است، وطن فروش است. گفتم: مهاجرانی دشمن دین است. گفتم: شما خاتمی چیها قصد ساختار شکنی داشتید. گفتم که رئیس منتخب(منتصب) با شجاعت اسم یک مفسد اقتصادی را بیان کرد. (آن هم بهش اجازه داده بودند). گفتم: من اصولگرایی هستم که به اصلاح معتقدم.

در این بین یکی از آن دو پرسید: این جمله آشناست؟

گفتم: این جمله برای عامل صهیونیسم (موسوی) است. که گفت من اصلاحاتی هستم که به اصول معتقدم.

فقط خدا می داند که چقدر سخت بود این سخنان. حتی برای نقش بازی کردن. حتی برای اندکی از فکر دور بودن وجودم را آزار می دهد.  چه برسد که بخواهم نقش بی فکری را بازی کنم. نگاه مسخره آلودشان را بعضاً در لابه لای صحبت هایم احساس می کردم. اینکه از جواب های بی منطق من چه احساسی دارند را متوجه می شدم. چرا که گویی خودم از طایفه آنان بودم. اما دست روزگار مرا به این بازی کشید.. شده بودم مانند کسانی که وقتی صبح از خانه یشان بیرون می آیند یک نقاب به چهره می زنند. انگار قرار است چیزی به جز حرف هایی را که آن نقاب دوست دارد نشنوند. بعضی ها واقعاً این نقاب را دوست ندارند اما چه کنند که زندگی شان در دست اوست.

به من گفتند که در آراء تقلب شده.

گفتم: دروغه.

آن ها گفتند این هم دلایل....

من گفتم: دروغه. فقط همین.

گفتند: این آقا کار بلد نیست.

گفتم: تابع ولایت است، این مهمه.

گفتند: اگر امام زمان بیاد و حاکمان باهاش مخالفت کنند چه؟

گفتم: هر کس از راه ولایت خارج شود از خوارج است.

از شهداء و یاران امام پرسیدند... که چرا همسران و فرزندانشان امروز مخالف این دولت هستند؟

گفتم: اولاً این گفتمان شما بود که اگر شهید خوب بود دلیل بر این نیست که همسر و فرزندش خوب باشند. ثانیاً پس عایشه ی زمان به چه کسی می گویند؟ منظورم همسر شهید رجایی بود(با عرض پوزش(

گفتند: حوادث کوی دانشگاه را چه می گویی؟

گفتم: این شما بودید که داشتید ترویج بی دینی می کردید. ما فقط در برابر باطل جهاد کردیم.(آب جوش ریختن بر سر دختر و پسر، پرتاب از طبقات بیشتر از طبقه اول و باتوم برسر کوبیدن)

همون لحظه یاد دیالوگ یک فیلم افتادم(اعتراض) تو یک سکانس هنرپیشه نقش اول گفت: دموکراسی که از کوچه و خیابان شروع بشه آخرش چوب و چماغ

من اون روز داشتم چماغ رو هم به گردن سبزها می انداختم. هرچه می گفتند به بیراهه می رفتم. خلاصه هرچه آون ها حساب گفتند. من دوکلمه هم حرف حساب نزدم.

خودم دیگه کم آورده بودم. یواش یواش داشتم مانند اعضای ساختمان پاستور(هیئت دولت) شروع به بیهوده گویی می کردم، و در برابر هر حرف منطقی، جوابی درحد و اندازه های بی منطقی بیان می کردم.

با گذشت زمان دوستم اصل ماجرا را بیان کرد. اینکه من هم از نسل جنبش سبزاندیش هستم، بار سنگینی رو از دوشم برداشت.

سبک سِخنی، بدصفتی است که گویی در طایفه ی حاکم خوب امتیازی است، که با لحظه ای آزمایش آن به اغما رفتم. اغمای فکری که از هرچیز بدتر است. داشتم احساس می کردم که آزاد نیستم. داشتم احساس می کردم که برده ی بنده ی خدا شده ام. حتی احساسش آزار دهنده بود. سریع این نقاب رو از چهره ام برداشتم و اافکار پیروز سبزم را بیان کردم.

احساس خوبی بود. گویی دوباره جان گرفته بودم. تجربه ی خوبی بود. گویی دوباره آزاد شده بودم.

 بعد از مشخص شدن حقیقت همه خندیدند.

همه خندیدند حتی روزگار.

ما به خود می خندیدیم و روزگار به ما....

روزگار به ما می خندید، ما به خود...

چون هر دو یک سؤال در ذهن داشتیم.

فقط یک سؤال؟؟؟؟

رئیس دولت بعد از دولت نهم در انتخابات 84 (دور دوم) حدود 17 میلیون رأی داشت. آقای هاشمی 10 میلیون. در انتخابات 88 (22 خرداد) رئیس دولت بعد از دولت نهم حدود 24 میلیون رأی داشت.

اسین اختلاف 7 میلییونی نسبت به سال 84 ناشی از چیست؟

1-این 7 میلیون اضافی از 10 میلیون هاشمی به رئیس دولت بعد از دولت نهم رسیده است.

2-این 7 میلیون از تحریمی ها بودند که به رئیس دولت بعد از دولت نهم رأی دادند.

3-گزینه 1 و 2 صحیح است.

4-در انتخابات تقلب شد.

خود به این سؤال پاسخ دهید.

در انتها: رؤیاهایت را نگاه دار، پرچم عدل را بردار، خواب و خیال بسه. همه بیدار بیدار. 16 آذر روز دیدار.

توضیح: من و خواهرم، هنگام بحث، خودمون رو کشتیم تا نفهمه که نگاهمون بهش مسخره آلود است. ولی گویا فهمید.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط gilə loy |

نوشته گیلکی متفاوت از نوشته فارسی است.

 naft

əmru ittə ustad botə: bahare saroni, daria kənar, sia bonə, naftə vasi issə gə xagə jir nay.

Ma iad buma, oo zamon gə zak bum, mi abaji shonə xonə chah, hamete baharon, nafti bonabu.

Mo mi mara fikr bodam chi vasi naftə dukunan chahə mən.

nodonsam Naftə sar nishtim o zəməston, iax bəzə chingare morson xusənim.

saroni = هنگام
xonə chah = چاه خانه
hamet = همه ی

chingar = چنگر

برف

چند روز پیش دوستی را گفتم: یاد کودکی بخیر! باران که می آمد، طغیان رود داشتیم.. طغیان چاه..... یاد قایق سواری های درون خانه به خیر.... چه روزگاری بود.

گفت: هر پاییز، وزش باد گرم ز مهر ماه تا به برف...

مادرم می گفت: برای پیش بینی برف هر زمستان، باد گرم پاییز را بشمار!

مهر ماه رفت، بی هیچ باد گرم.

آبان گذشت و تنها یک باد گرم.

دلم برف می خواهد! از آن برف ها که از برای خوردن است!

سالی که برف سنگین بارید، آب سپیدرود فروخته گشت به بیگانگان.....

دوستی شیرازی گفت: برف سنگین سبب خشکسالی است و کم آبی رود.

پرسیدم: ای دوست! آن چیست که زمستان بر کوه نشسته، بهار و تابستان آب گشته و رود را خروشان سازد؟

آب رود فروختند و گفتند: کار، کار خداست. برنج نکارید، که خدا چنین خواسته است!

سیلی از راه رسید و شالیزار پرآب گشت....

همگان می گفتند: مشت این بار را، نه ما بر دهان آمریکا، که خدا بر دهان دروغ گویان نواخت!

گرچه باد گرم نداشتیم، دلم برف می خواهد.... از آن برف ها که از برای خوردن است!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط gilə loy |

 

جعفر ابراهیمی آزاد شد

http://www.kavir25.blogfa.com/


هنگامی که می خواستم خبر آزادی جعفر ابراهیمی را بنویسم، ناخودآگاه نوشتم فرزاد کمانگر.
دوستی آگاهم نمود و نام را جابه جا نمودم.
شاید....
چه کسی می داند؟
اگر خدا بخواهد و ایشان نیز آزاد شوند، می توانم بگویم: نخستین کسی بودم که خبر آزادیشان را نوشتم.............


برای یادگاری بروید پایین
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط gilə loy

چهارشنبه ای که گذشت

           یک قمری دیگر به کانون سرد قفس راه یافت

                    سنگدلان بر خوان خاموشی نشسته اند

                          مرغ سحر ناله سر نکرد

                                    دیدگان خسته تر نکرد

                                           بپاخاست تا بپاخیزیم...

................................................

آنکه آزادی سخن گفتن و اندیشیدن ندارد، زندانی است

چه در خانه باشد یا در قفس

..............................................

وندر این زندان من امشب شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملّتم زنجیرهای بندگی  

..............

پدرم گفته بود زمین سبز سلامت بود

و اولین ضربه های ظلم

چنان بی امان بود که حتی

فرصت فریاد کشیدن نیز نداد

قصه دروغ مهربانی قابیلی

زنجیری است برپای عصیان هابیلی

که نهایت رنج « نه» را

در سرخ خون خویش وسعت می دهد

قصه طلوع

سرخ باغ سیاه شب

و غروب

خون شتک زده بر انگشتان فرو شده شب در گلوی روز از ما بود

و فریادم که او را

نه دشمن

که من

که تو

که برده شکست

او را که به نجاتمان برخاسته بود

...........

در آرزوی آزادی تمامی اندیشمندان در بند

همچنین کوهزاد اسماعیلی و......................

http://www.koohzad.blogfa.com/

              

برای یادگاری بروید پایین                       

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط gilə loy

 





Powered by WebGozar