زبان 2

چندی پیش آموزگاری از من خواست تا کاری بر روی فرهنگ دکتر معین انجام دهیم. گرچه این کار سبب ناخشنودی و اندوه دختر او شد؛ امّا دیدگان مرا باز نمود و دریافتم که در زبان فارسی بیشتر واژه ها با هجای نرم وروان آغاز می شوند و در زبان تازی واژه ها با هجا های خشک و خشن؛ و در این اندیشه فرو رفتم که چه زیباست سرزمینی که واژه هایش را از آب پرداخته و بر باد روان ساخته است. و دریغ بردم از روزگارانی که این پیام آوران آسمانی را به خاک سپردیم و واژه های دشمن ساز و سیاه را به خانه راه دادیم و چون تاج بر سر نهادیم و از یاد بردیم که چه انگشتری در زیر نگین داریم! سپس به زبان گیلکی نگریستم و دیدم که چگونه واژه های سخت بیان را آسان نموده و سبب روانی بیان می شود. و شاید این است راز تندگویی شهروندان گیلان زمین. دوستی می گفت:« زبان فارسی تنگدست است و ناتوان و ما را یارای جایگزینی آن با واژه های بیگانه نیست؛ برای نمونه فرهنگستان زبان خواست، واژه سازی کند و ما را به ریشه هایمان باز گرداند و به واژه کامپیوتر نام رایانه داد و چون بیانش سخت دشوار بود سبب پایداری نام کامپیوتر شد» و من پا به دیار اندیشه نهادم و دیدم در زبان گیلکی هر گاه بیان واژه ای سخت باشد با کاستن یک یا دو هجا روان می شود و ما اگر به جای بیگانه پرستی به زبان های بومی روی می آوردیم؛ می توانستیم یک رای رایانه را کنار نهیم و دارای واژه ی زیبا و شاهواری چون راینه گردیم. چون سخن به اینجا رسید به یاد دوستی تهرانی نما افتادم که می گفت:« امروزه همه بر کودک خود نام آمریکایی می دهند، برای نمونه یکی از خویشان، نام دختر خود را گذاشت آریانا!؟» و این است بلندای کلاس ایرانی!

تاریخ یک سردبیر

روزی روزگاری در سرزمینی نزدیک؛ دختری می زیست به زلالی آب و گرمای آتش و بلند پروازی باد و سکوت خاک... کسی که اینجایی نبود.. بسان خدا می بخشید، بی خواهشی... نگاهش سوی آسمان.... می گذشت، بی نگاه به نگاه خا کی ها.. او را سرپرست سازمان دهی اندیشه ها ساختند... باران  خروشان سخن... چنین شد که باور کرد دوستی را و مهرورزید.... دو دوست داشت از یک دیار؛ که یکی تندباد بود و دیگری آبشار... یکی باد به آتشش زد و شعله ورش ساخت و دیگری آب بر آتشش ریخت.... یکی پرده از رخش فکند و دیگری پوشاند و او در این همهمه های گردون به راه خویش... زبانه هایی خاموش و زبانه هایی پر فروغ... خواهش را شناخت و به نگهداری رسید... کاش می دانستم چه باشد سرانجام او؟ به کجا خواهد رسید؟ در زمانه ای که هر کس به راه خویش می رود! همه تنها... در گذار... تا...! گر چه خواست ننویسم... نوشتم تا برگی از تاریخ گردد... شاید روزگاری، باستان شناسان، بازمانده های ماهنامه ای را یافتند و برای رسیدن به راز پیشینیان خود، در جستجوی زندگینامه دست اندرکاران آن برآمدند...

زبان 1

انسان زمانی که خود را دوست دارد، شیرینی به کاربردن واژه های مادری را می چشد و چون از خود بیزار گشت، به واژه های بیگانه رو می آورد؛ زیرا زبان مادری بسان آیینه ای است که ما را به ما می نماید؛ چون در نگاه خویش زشت گردیم تاب ایستادن در برابر آیینه را از دست می دهیم. این چنین است که برای گریز از کج روی های درون خود به واژه های بیگانه پناه می جوییم. از دیدگاه روانکاوی انسان زمانی که با کاستی یی روبرو می گردد برای گریز از تنش، دست به دامان واکنش های ناهشیارمی شود. نمونه ای از این واکنش ها: درون فکنی و برون فکنی می باشد. در درون فکنی انسان برای پوشاندن کاستی خود، خویشتن را مانند کسی می سازد که از آن کاستی بدور است و در فرافکنی کاستی های خود را به دیگران می دهد تا به خود بگوید این نه من که دیگری است. درباره زبان نیز باید گفت آنکه از خود ناخوشنود و گریزان است با پناه بردن به زبان بیگانه از واکنش درون فکنی بهره برده و به خود می گوید:« تو نه چُنینی که هستی!» پس بایدی است ما را؛ که با نشان دادن این راه نادرست، خود و دیگران را به راه راست بازگردانیم؛ و بهداشت روانی خود و همگان را برپا داریم و پایدار سازیم. در آرزوی روزی که همگان با سربلندی آواز برآریم و بگوییم که «این منم! برترین آفریده خدا و بردوش کشنده آن بار سنگین» چرا که بزرگیم و شایسته بزرگواری.