پسرها و مردسالاری

روز جهانی زن

بر زن ها و مردها خجسته باد

برخی می گویند:« مردسالاری به سود پسرهاست و به زیان دختر ها..»

من هم بر این باور بودم تا دیدم، زندگی نامه یک پسر در کشوری مردسالار را...

دانشجو که بودم، با بچه ها یک انجمن فیلم باز کردیم.... تا رویدادهای پیرامون را فیلم ساخته و در تاریخ ثبت نماییم....

ساعت پانزده یک روز بهاری، خسته و کوفته از دانشگاه رفتم خانه؛ همینکه خواستم غذا بخورم؛ زنگ تلفن به صدا درآمد....

باید می رفتم......

داستان، داستان خودکشی بود و ما باید یک فیلم مستند می ساختیم از یک زندگی نامه راست راستکی.....

داستان، داستان پسری بود از خانواده ای فقیر، که مادر و پدرش جدا شده بودند.... اون کار می کرد و درآمدش کمتر آن بود که بتواند برای خود همسری یابد..... و نیازمند داشتن یک دانه همسر........ بیشتر نمی خواست....  تنها یک دانه همسر.... با جیب های خالی...

از تنگدستی به خودارض ایی روی آورد و چندی دیگر دچار عذاب وجدان شد......

رفت نزد یک مشاور مذهبی، و او پاسخ داد: باید این کار ناپسند را کنار بگذاری تا بخشوده درگاه پروردگار گردی....... گناه تو! بزرگ گناهی است، نابخشودنی.... تو از استکبار هم زیان بارتری......... تویی دشمن خدا و دین و ام نیت ملی ....

آن پسر به خانه رفت و هرکاری کرد، نتوانست نیاز به داشتن همسر را در خود نابود سازد...... او نمی خواست برای سرزمینش، دینش و آفریدگار مهربانش، زیان بار باشد....... پس خود را به دار آویخت تا آسیبی به ام نیت سرزمینش نرسد.... تا خدایش نرنجد.... تا دینش پابرجا بماند.... چرا که پول نداشت تا همسری بیابد....

فیلم به جشنواره دانشجویی رفت و جایزه گرفت.....

نمایندگان مجلس، هیچ گاه ندیدند، فیلمی را که  زندگی نامه یک پسر بود، در سرزمینی که مردهای دارایش، می توانند چهار همسر عقدی داشته باشند، بدون آسیب رسیدن به ام نیت ملی..... بدون رنجش خدا.....

داستان، داستان پسری بود، بی همسر، در سرزمینی که می گویند:« دخترهای دم بخت زیادند و اگر پسرها چهار همسر نگیرند، دخترها بدون شوهر می مانند...»

داستان، داستان عدالت بود... پسری بی همسر، میان نمایندگان مجلسی چند همسر.......

انجیر سمّی

خانه ما درخت ها و گل های زیادی دارد. هر سال، اردیبهشت، دوست ها، به خانه ما می آیند، تا زیباترین عکس بهاری خود را، با گل ها و درخت های ما بگیرند...

یه بار دوست خواهرم؛ عکسی رو که کنار گل نسترن ما گرفته بود، به مادرش نشان داد، و مادرش گفت:«تو کی مردی؟ که من نفهمیدم...»

دوست گفت:«من نمردم، زنده ام!» مادرش گفت:« پس چگونه توانستی در بهشت عکس بگیری؟»

یه روز بیشتر از صد تا پرستوی دریایی آمدند به باغ ما، شاد و شنگول؛ می خواستند آشیانه بسازند؛ خواهر و برادرم، از شادی رفتند به حیاط و خواندند به آواز:«چه خوشکل! چه خوشکل! چه خوشکل شدین امروز!»

پرستوها! پریدند و رفتند...

چند روز دیگر اخبار شبکه باران گفت:« برای نخستین بار؛ پرستوهای دریایی در راه خویش به روسیه، در خاک گیلان فرود آمدند»

آن ها پس از رفتن از خانه ما، در مردابی، نزدیک به ما، آشیانه ساخته بودند، چرا که گوش هایشان به صدا حساس و خواستار سکوت بودند.....

یک روز، خواهرم با دوستی، تلفنی، سخن می گفت؛ دوستش پرسید:«بلبل هایتان را چند خریدید؟» خواهرم گفت:«کدام بلبل؟» دوستش گفت:«همان بلبل هایی که صدایشان را از گوشی می شنوم» و خواهرم گفت:« بلبل ها! روی انجیر سمّی، نشسته اند و می خوانند!» دوست گفت:«خانه شما در روستاست؟» خواهرم گفت:« نه! ما در دل شهر؛ روستایی تمام را، در خانه خویش داریم...»

یه روز زمستانی .... یه روز بی برگی......

یه روز که آسمون بغض کرده بود، داشتم به گل ها و درخت ها نگاه می کردم....

ناگهان، دلم گرفت.... دلم هوای انجیر سمّی رو داشت.....

انجیر سمّی روبروی من ایستاده بود و لبخند می زد، و من دلتنگش......

او در بغل من است و من در طلبش

دزد عجبی برهنه کرده است مرا

نمی دانستم چرا نگاهش رنگ دوری داشت و دلتنگی...

گویا، از سرزمینی دور و بیگانه، مرا به یاری می خواند.......

انجیر سمی! بزرگ درختی بود در پشت درخت های ما؛ و آنچنان، مهربانانه درخت های ما را در آغوش داشت، که از یاد می بردیم، ریشه در خاک همسایه رویانده....

بغض آسمان ترکید و اشک آسمان بر زمین بارید....

چون به خواب رفتم، آسمان، همچنان، می گریست......

بامداد که از خواب برخاستم، مانند همیشه، به ایوان رفتم، تا درودی دهم به درخت ها و گل ها و انجیر سمّی.....

ناگهان دیدم، چشم هایم، توان دیدن انجیر سمّی را ندارد....

چشم هایم را مالیدم، باز هم انجیر سمّی را ندیدم.....

نیک نگریستم، انجیر سمّی نبود...

انجیر سمّی، برای همیشه از پیش ما رفته بود....

 انجیر سمّی، به جاودانگان پیوسته بود...

جهان پیش دیدگانم سیاه شد؛ و پایم به سستی گرایید و بر زمین نشستم...

روزی خواهرم از دختر همسایه پرسید:«چگونه دلتان آمد، درخت کودکی های ما را ریشه کن سازید؟؟؟»

دختر همسایه گفت: ما چنین نکریدم! یک روز به میهمانی رفته بودیم، نیمه شب که بازگشتیم، دیدیم، فلانی و پسرانش در حیاط خانه ما هستند، با اره ای برقی به دست؛ و بازمانده های تن انجیر را، از روی دیوار بیرون می برند... چون به دادخواهی برخاستیم، حکم برآن داده شد:« که انجیر سمّی، خودکشی شده است»، چرا که دست ما، به هیچ جا بند نبود و دست فلانی به همه جا....

بهار آمد و اندی می خواند:«خوشکلا باید برقصن! خوشکلا باید برقصن!»

و انجیر سمّی به رقص برنخاست، چرا که برای همیشه، خفته بود.....

بهار آمده بود  و پرستوها بازگشتند.... پرستوها در جستجوی آشیانه خویش؛ به یاد داشتند، سال پیش، آشیانه خود را، روی یک درخت انجیر سمّی ساخته بودند؛ و اینک، هیچ نشانی از درخت، نمی یافتند...

و بلبل ها می خواندند:

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به انجیرهای سمّی

برسان سلام ما را!

اینک!

روزهای پایانی زمستان است......

آلوچه ها شکوفه داده اند... نسترن، چشم های خویش می مالد... نرگس ها، چشمک می زنند.... رُزها، گیسوان خویش می آرایند... زنبق ها و شمعدانی ها، شانه می تکانند... انبه، به پیرامون خویش می نگرد.... سبزی ها رُسته اند و صفاها، جوانه می زنند... سیب و گیلاس و آلبالو، دست تکان می دهند برای انجیرهای یزدی و سفید و سه باره.... به سالخورده، خدا را سپاس می گوید از برای اینکه همچنان زنده است... و گل درختی، آغوش خویش، به روی پروانه ها گشوده.........

به زودی! نوروز فرا می رسد... هستی، به پایکوبی می نشیند.....

و انجیر سمّی، هیچگاه به رقص برنخواهد خواست! چرا که برای همیشه، مرده است...

امسال!

نوروز که از راه رسد، سومین سالی است که انجیر سمّی، برای همیشه، از پیش ما رفته است......

یادش گرامی و روانش شاد باد!

 

( بلندترین درخت در پشت درخت ها...... انجیر سمی)

 

مستان - همای

مهرآفرین خاک من

منزلگه پاک من

ایران من

افسانه ای است که گوید: شاه شمیران بر چمن نشسته بود، بزرگان و پسرش بازان، پیش او بودند، از داستان همایی آمد و بانگ برداشت و برابر تخت، پاره ای دورتر به زمین آمد. شاه شمیران نگاهی کرد و ماری دید در گردن همای پیچیده... باذان تیری انداخت، چنانکه سر مار بر زمین دوخته شد... سال دیگر در همان روز، شاه بر چمن نشسته بود که آن همای بازگشت و چیزی از منقار بر زمین گذاشت. شاه نگاه کرد، دانه ای دید. به باغبان داد تا بکارد. نوروز از آن دانه شاخه ها رُست و انگور رسید. پس، در آن باغ، خمی نهادند و آب انگور گرفتند و خم پر می نمودند. چون شاه شمیران را شیرینی آن آشکار شد، شراب خوردن و بزم نهادن آئین آورد. و اینگونه شد که نخستین گروه مستان، از ره آورد همای، پدید آمد...

آن سال گذشت و هزاران سال...

همای! این پرنده کوچک خوشبختی؛ بال و پر بسته در گوشه ای، خاموش نشسته بود....

اینک!

در روزگاری که خواننده هایی چون رضا صادقی و محسن یگانه و.... در ایران بذر بدبینی، دشمنی، کینه توزی، اندوه  و .... می پراکندند!

ناگهان؛ همای آمد و گفت:« برپایه پیمانه و شادی است اساسم»

در روزگاری که رضا صادقی می گفت:« مشکی رنگ عشقه»

گروه مستان آمد با پوششی روشن.....

آهنگی ویتنامی را به یاد می آورم که می گفت: « من هنوز رنگ لباست را دوست دارم»

هنگامه ای که رضا صادقی به دلدارش می گفت:« برو گمشو!»

محسن یگانه می گفت:« دست از سرم بردار!»

و دیگران می گفتند:« الهی سقف آرزوت خراب بشه! الهی دربدر بشی! الهی...»

همای آمد و گفت:« آخر من از گیسوی تو ....»

دوستی آهنگ « سفر دوزخ» را که شنید، گفت:« راست می گه ها! اگه همه ی خواننده ها و نوازنده ها بروند جهنم! پس چرا بهشت؟ اگه ما هم برویم جهنم که بیشتر بهمون خوش می گذره!»

آری! چنین شد که پس از هزاران سال خاموشی....  همای! بال و پر خویش بگشود.....

و ایرانی!

به تماشای پرواز همای در آسمان ایران برخاست ...........

مستان، مستان می آیند،

زاغان می میرند

خاموشی می گیرند

هزار دستان می آیند

ساقی! وا کن آغوشت

می ده از لب نوشت

خودپرستان می روند

می پرستان می آیند

مستان، مستان می آیند