این تارنما را نگاه کنید!
3 ايسفندما، جهاني روز ماري زوان مووارك،آما گيلكيم،امي زوانَ جي آما فنگيريد. دوستان را آگاه كنيد.
در آرزوی روزی که هر آنچه مادری است، همیشگی گردد......
3 ايسفندما، جهاني روز ماري زوان مووارك،آما گيلكيم،امي زوانَ جي آما فنگيريد. دوستان را آگاه كنيد.
در آرزوی روزی که هر آنچه مادری است، همیشگی گردد......
نمی دانم چه بگویم.... در سرزمین اندوه پرست ها، ریشه شادی بریده می شود.....
در سرزمینی که بی ریشه ها همه کاره باشند؛ ریشه ها برچیده می شوند.........
روزی به کسی می گفتم: باید ریشه ها را زنده نگاه داشت...........
رنگ رخسارش پرید و گفت: چه جور ریشه ای؟؟؟؟؟؟ هر ریشه ای ارزش ماندن ندارد....
تو خود گویا بخوان از این کوتاه.......
یه نگاه به این تارنما بیاندازید........
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1799858
گیلان نیازمند یاری شماست!!!!!!!!!
کجاست یاری دهنده ای که گیلان را یاری دهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجا هستند؟ آن ها که می گفتند:ما اهل کوفه نیستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از همه شما دوست های خوب و اندیشمندم سپاسگزارم.......
بیاییم.....
دست در دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را کنیم آباد...
فردا دیر است.....
دوست های بسیار خوبی به آیدی من پیام های زیبایی دادند؛ که پیش از پاسخگویی نتم رفت..
ببخشید که پیام هاتون بی پاسخ ماند.........
زیبا بود.. زیبا بود.... زیبا بود...
یه ماه پیش، درختی سه هزار ساله را به گناه هستی گرای سبزنشین ها، گردن زدند....
در ماهنامه ای خواندم، معدن رودبار که به دستور سازمان صنایع، به بیگاری کشیدن از گیلانی ها و دادن سود به اصفهانی ها می پرداخت، بسته شد و صدها گیلانی با روی سیاه و موی سپید، بی هیچ توشه ای، بیکار شدند...
سپس در ماهنامه دیگر آمده بود... اداره جهاد، هزار گاو شیرده گیلانی را با شیردوش و... شبانه به اردبیل فرستاد، تا نژاد گیل و تالش و گالش از گرسنگی بمیرند و دیگر نیک نیاندیشند..
امروز، دوستم آمد و گفت:« در روزنامه خوانده که مجلس می خواهد قانونی به تصویب رسانده و درخت های شمال را به حراج گذارد... برپایه این قانون، جنگل های بکر شمال فروخته می شوند و هرکسی که ثروتی دارد، می تواند درخت های جنگل را بریده و ویلا بسازد و گیلان را بیابان سازد...»
با خود اندیشیدم، نزاد گیل کجاست؟؟؟
تالشی ها که می گویند: نژادی جدا هستند و می خواهند داد خود از گیل ها بستانند، از یاد برده اند که شمالی ها به درخت زنده اند؟؟؟
گالشی ها نمی اندیشند که اگر درخت بمیرد، دیگر نه گیلکی هست و نه گالشی و نه تالشی و مازندرانی؟؟؟؟
ماندرانی ها را چه شد که خاموش مانده اند؟؟؟
ایرانی!
اگر خداپرستی! تو را به خدایت سوگند می دهم!!!
اگر انسان گرایی! تو را به بزرگی باورت سوگند می دهم!!
اگر سبزگرایی! تو را به سبزی نگاهت سوگند می دهم!!!
ایرانی!
اگر مسلمانی! در قرآن تو را به بهشتی وعده داده اند که سرشار از درخت است...
اگر زرتشتی هستی! درخت، یکی از آخشیج های بزرگ و پاک است.....
اگر مسیحی هستی! درخت، نماد دوستی و سازش است.... این یگانه پیام مسیح...
نگذار! سبزی زادگاهم به دست گروهی بیابان نشین نابود شود...
نگذار! روزگاری... باستان شناس ها، برای نشان دادن پدیده ای به نام درخت، در جستجوی فسیل برآیند...
نگذار! درخت، به سرنوشت دایناسورها دچار گردد..
درخت! یار دیرین شمالی ها...
درخت! پناهگاه جنگلی ها...
درخت! پشتیبان قانون جنگل... نخستین قانون آزادی، پس از سال ها بیداد...
اگر درخت بمیرد! جنگلی های فردا، کجا پناه بگیرند؟؟؟
درخت! یگانه یادآور خدا.....
درخت! رشک اعراب...
آری درخت، برآورنده آرزوهاست! من هرگاه از درخت خواستم میانجی شود بین من و خدا... به آرزویم رسیده ام....
چرا که خدا دوست دار درخت و سبزی و رویش و زایش است....
چرا که درخت انسان نمی کُشد....
زیرا درخت! هیچ گاه، دستش به خون بی گناه، آغشته نمی گردد...
زیرا درخت! دروغ نمی گوید...
زیرا درخت! بسان خدا، می بخشد، بی هیچ خواهشی...
گرچه گفته بودم چندی به نت نمی آیم؛ دیگر بار، بازآمدم....
راست گفته بودم؛ باید امشب به تهران می رفتم، چراکه وزارت ارشاد، پنجشنبه، بسته است... با این همه فردا به تهران می روم تا خود را به جشن سده برسانم...
من که زادگاه اندیشه ام شرق است؛ دوستی دارم که اندیشه اش در غرب، بارور گشته...
دیروز، به پژوهشگاه من آمد و خواست که امروز با او به خانه فرهنگ گیلان روم...
چون که گفتم:« زمانی برای این کار ندارم» برآشفت و گفت:« تو چگونه پژوهشگری هستی که هیچگاه به دیدار بزرگان نمی روی؟؟»
در دل خویش گفتم:« ای دوست! این چه آیینی است که جوان تا پایی برای رفتن دارد و توانی برای کشیدن بار فرهنگ، باید به جستجوی بزرگ، برآید و چون پذیرش بزرگ را به دست آورد، دیگر نه پایی برای رفتن داشته باشد و نه تابی برای کشیدن بار فرهنگ؟؟؟
آری! این است راز درجا زدن ایران و ایرانی...
بزرگ اگر بزرگ است، چرا خود به جستجوی جوان برنمی آید؟؟؟
شاید بهتر است، آنکه راهی را رفته و پایی از دست داده، به جستجوی توانایی های پنهان برآید...
شاید بهتر است، استفاده ابزاری از جوان را کنار بگذاریم...
شاید بهتر است، نگاهی به بازوی سهراب اندازیم و مُهر نشانه را دریابیم...
شاید بهتر است، آینده را بارور سازیم....»
با این همه رفتم، تا دوست خود را نرنجانم.....
نشست زیبا و اندیشه برانگیزی بود، و داستان، داستانِ پُست مدرنیسم...
کسی می گفت:« پست مدرنیسم گریز از چهارچوب است» و دیگری می گفت:« پست مدرنیسم، خودش چهارچوبی ویژه دارد، چهارچوب شکنی برای رسیدن به چهارچوبی ویژه است»
یادم آمد از آموزگاری که می گفت:« در فرهنگی که زیاده روی و کم روی بهنجار است؛ دادخواهی بالا گرفته و گریز از چهارچوب پدید می آید؛ در این هنگام، چهارچوب گرا، به کشتن آزادی خواه پرداخته، و سپس، خود، بلندگو برداشته و پرچم دار گشته و چهارچوبی برای چهارچوب شکنی می آفریند، و از این پس؛ در چهارچوب ماندن است و گریز و چهارچوب شکنی و مرگ و چهارچوب و این داستانی است همیشگی....»
و من یادم آمد از رستم و سهراب....
چراکه رستم مِهرپرست، نماد چهارچوب گرایی است و سهراب زرتشت گرا، نماد چهارچوب شکنی.
نشست امروز، داستان از پست مدرنیسم داشت و آنچه دیدم، رستم های بی شمار بود و اندکی سهراب.
با این دوگانگی، که سهراب امروز، سیگار هم می کشید! (این را خودش گفت) و چنین است، پست مدرنیسم ایرانی.
یکی از رستم های امروز، سخن می گفت در بدی های پست مدرنیسم و نمونه هایی می آورد که کنار گذارنده سخنش بود.
من که تاب خاموشی نداشتم؛ زبان گشودم...
دوستم گفت:« چرا سخن گفتی؟؟؟؟ ندانستی که بزرگان تو را خاموش می خواهند؟؟» (گرچه این برداشت دوستم بود)
گفتم:« ای دوست! من «توشنامیتی» نیستم، تا به خاموشی اندیشمندانه روی آورم....
مرا دیگرگونه بزرگی باید
شایسته جوانی
که خاموش نمی ماند
و بزرگی دیگرگونه
خواهم آفرید...»
به گمانم، آنکه بیش از همه، پست مدرنیسم را می شناخت:« ماهی سیاه کوچک سیگاری داستان بود!»
و مگر، نه آنکه سیگار دارای بو است؟؟؟؟؟
آری چنین بود که دانستم، چرا؟
اگه دست به ماهی بزنیم،
از سر تاپامون بو می گیره....
به زودی بازمی گردم...
چندی پیش دوستی می گفت:« گرچه شما از گشنگی نوشتید! من با خجالت می گویم که از شکم سیری نوشتم»
با خود اندیشیدم.... چرا از گرسنگی سربلند هستیم و ازسیر شدن، شرمسار..
به یاد دارم! دوستی، چون به پشت سر گویی روی آورد؛ گفت:« فلانی داره نون در میاره» آنهم از کاری شرافتمندانه....
شاید همین گدا دوستی ماست که ما را بر خاک سیاه نشانده... ما را به کشوری جهان سومی کشانده....
شاید اگر از نان، سربلند می شدیم..... شاید اگر از سرمایه، بر خود می بالیدیم...
امروز! این چنین از آمریکا نمی ترسیدیم... امروز نمی گفتیم:« یا باید با آمریکا قهر بود و یا بَرده او...»
دوستی درباره افسانه های یونان پژوهشی انجام داده و می گفت:« در یونان!ایزد سرمایه، زشت و سیاه و بدبو است..»
و من که درباره افسانه های ایران خوانده ام، دیدم که در افسانه های پارسی،
ایزد سرمایه:« زنی است زیبا و جوان و راست بالا و روشنفکر که بر هرکسی رونماید؛ او را با بهشت آشنا ساخته و به زندگانی بی مرگ می رساند...»
سپاسگذاری، انگیزه ی کوشش است و کوشش، سرمایه آور... سرمایه، سپاس به همراه دارد و سپاس، کوشش می آفریند...زندگی چرخه ایست، از سپاس، کوشش و سرمایه داری.
شاید از این روست که ما در ایران باستان، توانا و پرچم دار دانش و هنر بودیم...
شاید از این روست که ما روزگاری سرور جهان بودیم....
شاید! بهتر آن باشد که دیدگان را شست....
شاید بهتر است به گونه ای دیگر دید.....
شاید بهتر است به ریشه ها بازگشت....