دلتنگی های یک مادربزرگ

مادربزرگم که مرد، بیش از نود سال داشت.

دو سال پس از مرگش آمد به خواب دخترخاله ام، نشسته بود پشت فرمان یک مرسدس.

دختر خاله گفت:

 abaji tu kə savad nadani, ranandəgi ko iad beiti?

İ xodro kəi hayti?

«تو که سواد نداری، جه جوری گواهی نامه گرفتی؟ این خودرو رو از کجا خریدی؟»

مادربزرگ پاسخ داد:

Bəhəshtə mən ittə pilə xonə bəhəm. bumam ti pilaghə vigiram buburam mi var

«تو بهشت یک خانه بزرگ خریدم، اومدم پدربزرگتون رو ببرم پیش خودم»

فردای آن روز پدربزرگم بیمار گشت و پس از یک ماه بستری شدن، درگذشت.

چندی گذشت و مادربزرگم بازگشت به خواب دختر خاله.

دخترخاله پرسید:

Də chi vasi bumay? دیگه برای چی اومدی؟

پاسخ داد:

ami xonə var, ittə də pilə xonə chowdan, mi mara botam ta bigonəgon noman o onə nəhən, bam fəloni buburam mi var

« کنار خونمون یک خونه بزرگ دیگه ساخته شده، باخودم گفتم تا بیگانه ها نیومدن و نخریدنش، بیام و فلانی رو ببرم پیش خودم»

خاکسپاری فلانی، بجای سوگواری، گشته بود خنده واری....

یکی می گفت: مادربرزگ گیله لوی، تو بهشت برا خودش روستا ساخته، ویژه هم روستائیا.

دیگری گفت: به جای توسل به ائمه، بریم دست به دامن مادربزرگ گیله لوی بشیم. نه تنها یه راس میبرتمون بهشت، تازه برامون خونه و ماشین هم می خره......

چندی گذشت و باز مادربزرگ آمد.....

دخترخاله: də chi vasi buma? دیگه برا چی اومدی؟

مادربزرگ: mi dil ti marə ran tangabo  دلم برای مادرت تنگ شده

دخترخاله: tu o dona mən jal o jiga nadani? Hani ama kushəni?

تو توی اون دنیا کار و زندگی نداری؟ که میای، ما رو می کشی؟

خاله ام بیمار گشت و چون دخترخاله مادربزرگ را تشر(فریاد) زده بود، زنده ماند.....

دیروز خواهرم را گفتم: بیا جمعه بریم خانه دایی و با دختردایی کنار کاسپین عکس بگیریم.

دلم هوای روستا داشت....

هوای مرغان دریایی...

هوای چنگر و ماهی...

هوای هندوانه...

مادربزرگ آمده بود به خواب خاندان، شاد و خندان، گویا که مهمانی به راه داشت....

روز به شب رسید و شب به نیمه.

ساعت از دوازده گذشته بود که تلفن به نوا درآمد:

خاله رقیه مُرد!

یه هفته ای درد داشت بی آنکه کسی را گوید.

پرسیدند: چرا نگفتی؟

گفت: خواستم در خانه خویش بمیرم، ترسیدم اگر بگویم، در آرزوی درمان، بِبَریدم به بیمارستان و در خاک بیگانه بمیرم....

در آرزوی درمان بردنش بیمارستان و ..........

دم خاکسپاری گفتند: ای کاش می گذاشتیم در خانه بمیرد! این واپسین آرزویش...

روانش شاد باد

بهشت نوش جانش باد

چه کسی می داند؟

دیر یا زود،

دل مادربزرگم برای من تنگ خواهد شد!

.............

.............

چند ماهی بود که خواب عروسی خویشان همسردار می دیدیم.

در تمامی تعبیر خواب ها، عروس گشتن زن شوهر دار، نماد مرگ است.

روزی خالهِ شادروانِ دامادم آمد به خواب خواهرم.

خاله: مهمان نازنینی دارم، از خویشان مادری تو!

فردا که از راه رسید، دختر داییم رفت......

روز خاکسپاری، خواهرزاده ام پرسید: چرا دختر دایی رو چال می کنین؟

پاسخش دادم: آخه دختردایی می خواد درخت بشه، یه درخت بزرگ و زیبا تا بلبل ها بیان رو شاخه هاش بنشینند و آواز بخوانند....

خواهرزاده ام، مادربزرگ پدری خویش را گفت: مامان بزرگی، غصه نخور! تو هم عروس میشی. ماها چالت می کنیم. سپس درخت میشی. یه درخت بزرگ و زیبا و بلبل ها میان رو شاخه هات مینشینن و آواز می خونن.

.............

.............

خانومی به خواب، مردی دید.

پرسید: تو کیستی؟

پاسخش داد: عزرائیلم! آمده ام تا جانت را بستانم.

گفت: به بچه هایم بنگر! چگونه می توانی، این کودکان خُرد را بی مادر بسازی؟

پاسخ داد: چه کنم؟ نمی توانم دست خالی نزد خدا بازگردم.

گفت: در خانهِ کناری، پیرمردی است، کودکانش را به سامان رسانده، همسرش نیز مرده است. جان او بستان تا هم دست پُر بازگردی، هم فرزندان من مادر داشته باشند و هم این پیرمرد به آغوش همسرش بازگردد.

عزرائیل، بی هیچ سخن رفت.

فردا که زن از خواب برخاست، آواز جیغ و داد از کوچه شنید.

پیرمرد همسایه در خواب، جان باخته بود.

ساختمان سازی

خیلی کم پیش میاد رسانه «مِیلی» رو نگاه کنم

چند روز پیش نگاهم افتاد بهش و دیدم داره درباره ساختمان سازی ایرانی سخن میگه.

میگفت: در معماری ایرانی، خانه در پیرامون زمین ساخته شده و حیاط در میانه زمین. ساختمان باید حیاط رو بپوشونه.....

نمی دونم چرا همیشه ساختمان سازی جنوب البرز رو ایرانی می دونن و هیچگاه از معماری گیلان، به نام معماری ایران نام نمی برند.

در ساختمان سازی گیلان، خانه در میانه زمین ساخته میشه و حیاط در پیرامون خانه.

در ساختمان سازی روستای مادرم: خانه ها تلار دارند...

تلار: بالای اتاق ها و ایوان، طبقه ای ساخته می شود که دیوار و پنجره ندارد. چون در ساختمان است، می توان  آن جا زندگی نمود، چون زیر سقف است، هنگام بارش باران خیس نمی شوی، و چون دیوار و ... ندارد، می توانی تمام زیبایی های پیرامون را ببینی، انگار در حیاط خانه یا در باغ نشستی........

شرق گیلانی ها در گذشته، پاییز و زمستان در اتاق می زیستند و بهار و تابستان در تلار.....

در روستای پدرم: دیوار خانه ساخته شده از درخت است و گزنه و نیلوفر

درخت: چون بلند است.

گزنه: چون هنگام برخورد با دست، رخسار، پا و.... سوزشی پدید آورده، و توان ورود به خانه را از دزدان می ستاند.

نیلوفر: چون به سبب روندگی، گزنه ها را به درختان پیوند نموده، کوچکترین راهِ گذاری برجا نمی گذارد. همچنین با گل های زیبا، خانه را باشکوه می نماید.

این روش ساختمان سازی، هم زیباست، هم امنیت بخش خانه، هم ارزان و هم سازگار با هوای پاک.....


افسوس در این است که برخی بساز بفروش های گیلانی، رو سوی ساختمان سازی اصفهانی آورده اند.

به این پندار، که معماری ایرانی، تنها معماری اصفهانی است....

معماری اصفهانی، در جایگاه خود زبباست.....

گرچه از نگاه ما سبزنشین ها، افسردگی آور!


برا یادگاری بروید پایین! ممنون

zal - زبان

zal

Paaiiz buma. Hava sarda bo.

Dishow mi jaa sar xut ə bum.

ivarə sarma ja virsam, i nafar mi var buxtə bu o mi patu xu sar bəna.

Mi patu rə hakshəm mi sar

O hakshə xu sar

Mu hakəsh, o hakəsh

Mu hakəsh, o hakəsh

Mu hakəsh, o hakəsh

Ma xashm bəitə. Vagarsam onə tub bəzanam, bədəm kallə nadanə......

Mi zal bətarkas!

Mi ja sar vaz bodam, patu rə onə sar ə  ja hakshəm, bədəm mi pichay fujastə

Mi dil onə rə gursha bo


پاییز از راه رسید. هوا سرد گشته

دیشب خوابیده بودم، که ناگهان از سرما بیدار گشتم

دیدم یه نفر کنارم خوابیده و پتوم رو کشیده رو سر خودش

پتوم رو کشیدم رو سرم

اونم کشید رو سر خودش

من بکش، اون بکش

من بکش، اون بکش

من بکش، اون بکش

خشمگین شدم و برگشتم تا  بر سرش فریاد زنم

دیدم که سر نداره......

رنگم پرید!

ناگهان، از جام پریدم و پتو رو از سرش برداشتم.

دیدم گربه من داره با ترس فرار می کنه.

دلم براش سوخت

................

زبان

تاکنون اندیشیده اید چرا خورشید را می نویسیم xoarshid و می خوانیم xorshid ؟

در کتابی خواندم: چون گویش درست فارسی xoarshidبود. خط عربی به زور شمشیر فارسی را دگرگون ساخت.

امروز برخی از گیلک ها بی آنکه با درد فارسی آشنا گردند، می خواهند گیلکی را به روزگار فارسی دچار سازند.

سال ها گفتم: فارسی را پاس بدارید.

به من خندیدند: فارسی بی عربی هیچ است

اینک که می گویم: گیلکی را درست بنویسید

پاسخ می دهند: گیلکی بی عربی هیچ است

ننگرند زخم های پارسی را که از زخمه های تازی یافته

ننگرند گلایه های پارسی را که از بیداد تازی به داد آمده

زبان پارسی

هزاران سال است که می گرید

نگذاریم

گیلکی نیز بگرید.............



خاطرات فرزند یک دبیر ادبیات - تعبیر خواب من چیه؟

خاطرات فرزند یک دبیر ادبیات:

 بچه که بودم به انشاء دانش آموزهای پدرم نمره می دادم. دوتا انشا  که پسرها نوشته بودند هیچ گاه یادم نمیره

موضوع: برای چه به مدرسه می آیید؟

1- نخستین دانش آموز: ما به مدرسه می آئیم تا از دیوار مدرسه بالا رفته و زنگ تفریح فرار کنیم. همچنین به مدرسه می آئیم تا با همکلاسی های خود دعوا گرفته، به دیگر فحش دهیم و از معلم و معلمین خود کتک بخوریم.

2- دومین دانش آموز: در حدیثی خواندم: هر کس در راه علم گام بردارد، هفتاد حوری به دنبالش می روند

از پدر پرسیدم: حوری چیست؟

پاسخ داد: دختر زیباروی

از آن روز تصمیم گرفتم به مدرسه بیایم، تا هر جا که می روم، آن هفتاد دختر خوشکل، دنبالم بدوند.

................

یه روز با پدرم رفتم مدرسه.

دانش اموزا همه دورم گرد آمدند

یکی می گفت: بستنی می خوری برات بخرم؟

اون یکی گفت: کلوچه بخرم؟

یکی دیگه: ساندیس می خوای؟

هرکسی یه جور نازم رو می کشید..........

در گیرودار خوش خوشانم شدن بود که یکیشون پرسید: شما همون دختر آقای ادبیات هستید که برگه های امتحانی ما رو تصحیح می کنین؟

..........

توضیح: در گیلان معلم ها رو با نام درس صدا می کنن....... خانم ادبیات، خانم فیزیک و........


..........................

نوشته زیر برای روزگار دانشجویی من هست

تعبیر خواب من چیه؟


پاسخ به یادگاری خصوصی یک دوست!

هنگامی که می گویم تهرانی منظورم سیاست حکومتی تهران گرایی است، نه شهروندان تهران.

وگرنه من با شهروندان تهران دوستم. هیچ دوگانگی بین تهران و شهرستان نمی بینم.

فکر نمی کنین نوشته من رو سرسری خوندین؟


نوشتم: همانگونه که نمی شود زبان فارسی را به سبب واژه های تازی، یک گویش از زبان عربی دانست.
نوشتم: نمی شود!
من روی مستقل بودن زبان فارسی استناد کردم
و گفتم دو تا شعر عربی اصالت زبان فارسی رو از بین نمی بره

فرهنگستان زیان تهران هست که فارسی رو مستعمره  تازی میدونه، نه من

من اگر امروز به زبان گیلکی دلبسته شدم، از مهری است که فارسی بر دلم نشاند.

نمی دانم چرا شما تهرانی ها این همه از شهرستان وحشت دارید و همین که یک شهرستانی بگوید: شهرش یا زبانش زیباست......... در جا فکر می کنید تجزیه طلب است.

تهرانی ها با این وحشت، سال هاست که کردها را می کشند........

دیگر نژادها را هم از حقوق بسیاری محروم می کنند و می گویند:

 اگر یک شهرستانی کار بخواهد، تجزیه طلب است
اگر یک شهرستانی نام بخواهد تجزیه طلب است

اگر یک شهرستانی آزادی بخواهد تجزیه طلب است

این سخن شما!

مرا یاد مردهایی می اندازد که می گویند: اگر زن سر کار برود، جنس مذکر منقرض می شود..........


باور کنید، زبان فارسی تواناتر از آن است، که برای زنده نگه داشتنش، محتاج نابودکردن زبان های دیگر شوید


چرا این همه می ترسید

اگر روزی ایران (خدای ناکرده) تجزیه شود، پیامد ترس بیمارگونه  شماست.

شما که با ترس دور از واقعیت خود می خواهید تمام ایران را در چهارچوب تهران ببینید.

شما که با ترس دور از واقعیت خود می گویید: ایران تنها یک نژاد است.

کمی چشم بگشایید!

در جنوب این گربه، عرب ها هستند

در جنوب شرق، بلوچ ها

در جنوب غرب، لرها

در غرب کردها

در شمال گیلک ها و مازندرانی ها و تالش ها

در شمال شرق ترکمن ها

در شمال غرب آذری ها

تا کی ندیدن؟

تاکی می خواهید چشم خود را ببندید و بگویید: تمام ایران تهران است؟

این نژادها سال ها در این خاک زیستند و هیچگاه سراغ تجزیه طلبی نرفتند

میرزاکوچک خان، در گیلان دولت تشکیل داد.

شاه گفت: گیلان را جدا ساز و پادشاه کشور گیلان باش!

کوچک جنگل گفت: سرزمین من ایران است! تا تمام هم میهنان من آزاد نباشند، آرام نخواهم گرفت.

امروز شما!

دختران و پسران این بزرگ مرد را، تنها و تنها به سبب برابری خواهی، متّهم به تجزیه طلبی می کنید!

آیا یکپارچگی ایران در تک نژادی است؟

به راستی شما فکر می کنید که با برابری نژادی، منقرض می شوید؟

درکتان نمی کنم!

درکتان دشوار است

درکتان نمی کنم!

............

در پست پایین یادگاری بگذارید. ممنون


نام این نوشته از شما

  این رو با شتاب نوشتم و در پاسخ به دوستی که در یادگاری، گیلکی را گویش نامید. ..................................

همانگونه که فارسی زبان ها، از واژه های تازی بهره می برند و بر این باورند که تازی زیباتر از فارسی است.

گیلک زبان ها هم از واژه های فارسی بهره می برند، تا به گمان خود باکلاس سخن بگویند.

گرچه کار نادرستی است، هست.........

همانگونه که نمی شود زبان فارسی را به سبب واژه های تازی، یک گویش از زبان عربی دانست.

زبان گیلکی را هم نمی توان گویش نامید.

گیلکی: زبانی  که به مهر  سال های نابرابری، رو به مرگ است......

سال هاست که اگر کسی گیلکی سخن بگوید: بسیاری از حقوق انسانی خویش از دست دهد...

دوستی قهرمان ورزش بانوان (در یک گرایش) گشت و چون زمان المپیک رسید، داور گفت:«ننگ بر ایرانی که قهرمانش از شهرستان برخاسته باشد»

از این رو، گیلک ها تلاش نمودند تا برای رسیدن به حقوق خود، نژاد خویش را انکار نمایند........

همانگونه که دخترها، در دوران مردسالاری، تلاش می نمودند تا خود را مرد بدانند.

من از کودکی دوست نداشتم دروغ گویم.

از این رو، تلاش نمودم دختر باشم و کتاب بخوانم

دختر باشم و بفهمم

دختر باشم و به آرزوهایم دست یابم

دامن پوشیدم و به سوی دانش رهسپار گشتم

گیسو بلند نموده و سراغ ریاست را گرفتم

تا بدانم که می شود، اگر بخواهم!

خواستن..................

دانشی که مرا به سوی زبان مادری راهبر گشت.

پس به آواز بلند گفتم: دختر گیلک ایران هستم! 

mu ironə shə gilə loy issam

و چه زیباست گیسوان افراشته بر دامن چین دار زادگاه سبز اندیشان.