خاطرات فرزند یک دبیر ادبیات:

 بچه که بودم به انشاء دانش آموزهای پدرم نمره می دادم. دوتا انشا  که پسرها نوشته بودند هیچ گاه یادم نمیره

موضوع: برای چه به مدرسه می آیید؟

1- نخستین دانش آموز: ما به مدرسه می آئیم تا از دیوار مدرسه بالا رفته و زنگ تفریح فرار کنیم. همچنین به مدرسه می آئیم تا با همکلاسی های خود دعوا گرفته، به دیگر فحش دهیم و از معلم و معلمین خود کتک بخوریم.

2- دومین دانش آموز: در حدیثی خواندم: هر کس در راه علم گام بردارد، هفتاد حوری به دنبالش می روند

از پدر پرسیدم: حوری چیست؟

پاسخ داد: دختر زیباروی

از آن روز تصمیم گرفتم به مدرسه بیایم، تا هر جا که می روم، آن هفتاد دختر خوشکل، دنبالم بدوند.

................

یه روز با پدرم رفتم مدرسه.

دانش اموزا همه دورم گرد آمدند

یکی می گفت: بستنی می خوری برات بخرم؟

اون یکی گفت: کلوچه بخرم؟

یکی دیگه: ساندیس می خوای؟

هرکسی یه جور نازم رو می کشید..........

در گیرودار خوش خوشانم شدن بود که یکیشون پرسید: شما همون دختر آقای ادبیات هستید که برگه های امتحانی ما رو تصحیح می کنین؟

..........

توضیح: در گیلان معلم ها رو با نام درس صدا می کنن....... خانم ادبیات، خانم فیزیک و........


..........................

نوشته زیر برای روزگار دانشجویی من هست

تعبیر خواب من چیه؟