پیام

این نوشته را برای دوست نازنین خود گیلانک می نویسم....

چون نمی توانم در تارنمای شما پیام بگذارم......

کلاغ نخست، همیشه ستمدیده می ماند.....

کلاغ دیگر، شهید راه نان و نام و... می شود..... یا به گوشه ای خزیده و بی نام می رود......

کلاغ واپسین، همیشه ستگر........

ای کاش می آموختیم، برابری..... یگانه راز سر به مهر رسیدن به نام و نان و داد است..........

ای کاش! هنگام تنگدستی، بیشتر می خواستیم....... و هنگام دارایی، در اندیشه تنگدست ها....

دوستی می گفت: نخستین کار برای نابودی فقر این است که خود فقیر نباشی....

برف

دیروز نوشته های بیست و هفت آذر را در تارنمای خود نهادم....

امروز سراسر گیلان سپیدپوش شد.....

دوستم چون دیدگانش به برف افتاد، گفت: نه.... نمی خواهم بمیرم.......

به یاد دارم از کودکی تا به همیشه؛ با بارش برف گیلانی ها به سراغ خرید آب لیمو و شیره و شکر      می رفتند تا برف خوران را جشن گیرند و شادی سازند..... به راستی که خوشمزه ترین خوراک دنیا، برف است....

از چندسال پیش که نژاد گیل در برف زندانی گشت......

با بارش برف به خرید هزارها قرص نان و سیب زمینی و کلوچه و شکلات و .... می پردازند تا اگر در برف زندانی گشتند، چیزی برای خوردن در خانه باشد......

اینک همه در خانه های خود چراغ نفتی و بخاری برقی نهادند.... تا چاره ای باشد برای رفتن گاز...

به یاد دارم چند سال پیش، استان های دیگر، برای گیلان خوراکی فرستاده بودن، خوراکی ها بین مردم پخش شده و فیلم برداری گردید.... چون دوربین ها خاموش گشت.... خوراکی ها پس گرفته شد و نان ها با نرخ بالا فروخته شد.... آن هم به شهروندانی که پول هایشان در بانک بود.... و بانک ها بسته و عابر بانک ها خراب شده.......

اینک نژاد گیل با دیدن برف، به بانک رفته و حساب خود را خالی نموده و تمام پول خود را به خانه بازمی گرداند.....

و چه راست می گفت، مادربزگ شادروانم که می گفت: مارگزیده از ریسمان سیاه و سپید، می ترسه..

گرچه برفی که اینک می بارد... نرم و آب دار است..... برف چندسال پیش پُفَکی و خشک بود......

برف آب دار، بی زیان و خوشمزه و خوش گوار است.... این سخن پایانی را برای تهرانی ها نوشتم که به سبب آلودگی هوا، از شیرینی خوردن برف بی بهره اند.... آرزویم این است، فردا، برف آنچنان بر زمین بنشیند که بتوانیم یه دل سیر برف نوبری بنوشیم.....

از سال گذشته تا به امروز برف نخورده ایم...... آب لیمو و شکرهایمان چشم براه نشستن برف هستند...

 

 

این نوشته برای 27 آذر است..

روز بیست و هفت آذر عقد دختر عمه من بود و مهمان ها به جای شادی و سرور از برف سخن می گفتند و مسیح رشتی....

در آبان امسال پرستاری، یک نوزاد تازه زاده شده را بر زمین کوفت و کشت...

چون دادگاهی شد؛ گفت:« نوزاد زبان به سخن گشود و گفت که بیست و هفت آذر برف سنگینی می بارد و نیمی از نژاد گیل می میرند..»

دادگاه فرمان داد تا اگر سخن آن زن درست از آب درآید، آزاد شود و اگر نه، به پادافره کردار خویش رسد...

همگان می گفتند:« چه بد داوری است، که زنده ماندن یک انسان بسته به مرگ یک نژاد باشد... چاره ای نداریم جز آرزوی مرگ... یک نفر یا....»

بیست و هفت آذر برف بارید، و کم بارید...

همگان می گفتند:« چه باشد فرجام پرستار...»

و من اندیشیدم:« چه پروردگاری است که برف آورد تا پرستار زنده بماند و بارشی کم تا نژاد گیل پایدار باشد و شاد...»

آری! چنین است خدایی که زندگانی بخشد....

تو جان می بخشی و این جا

به فتوای تو می گیرند جان از ما

این نوشته را 26 آذر نوشتم؛ دیر می گذارم؛ ببخشید....

دیروز،  دخترداییم مهمان ما بود.... دیشب همینکه گفت: « فردا می روم» خواهرم گفت« یه بار دیدی فردا، بامداد، از خواب برخواستی و دیدی که برف سنگینی باریده و مانند سال های پیش در برف زندانی گشته ایم و نتوانی بروی، چه؟؟؟» خوابیدیم و بامداد و برخاستیم....

زمین و دیوار و سقف ها پوشیده از برف بود......

کوچک که بودم مادرم می گفت:« هزار وقت ساعت نَی! ملائک آمین گونن» 0

با دیدن برف، به ناگاه، شاد شدم چنان که گویا چندین خم مِی نوشیده باشم....

چون به دتخر دائی خود گفتم، گفت:« من هم چنینم، نمی دانم چگونه است که با نخستین برف هر سال، ناخورده، مست می شوم»

به یاد دارم سال گذشته، نخستین برف، همزمان گشته بود با نخستین روزِ سر کار رفتن دوستم.....

ساعت شش بامداد پیامکی دادم و گفتم:« بارش برف در نخستین روز کاریت خجسته باد! باشد که روزی بهتر؛ من سر کار روم و نزد  تو دستمزد ( حقوق) بگیرم»

اینک؛ کاری برای خود فراهم آوردم، درآمدم به نزد دوستم می رود و هر ماه از دوست خود دستمزد (حقوق) می گیرم.

آری! نیک  دیدم که فرشته ها با نخستین بارش برف ، به آرزوها آمین گویند...

پس برآن شدم تا در نخستین روز برفی امسال از خدا آزادی و آبادی سرزمین بزرگ خود را بخواهم!!!!!

باشد که روز یهتر، همه، ایرانی و جز آن؛ شاد و آزاد، در سرزمین آباد مادری به سر بریم....