دیروز نوشته های بیست و هفت آذر را در تارنمای خود نهادم....
امروز سراسر گیلان سپیدپوش شد.....
دوستم چون دیدگانش به برف افتاد، گفت: نه.... نمی خواهم بمیرم.......
به یاد دارم از کودکی تا به همیشه؛ با بارش برف گیلانی ها به سراغ خرید آب لیمو و شیره و شکر می رفتند تا برف خوران را جشن گیرند و شادی سازند..... به راستی که خوشمزه ترین خوراک دنیا، برف است....
از چندسال پیش که نژاد گیل در برف زندانی گشت......
با بارش برف به خرید هزارها قرص نان و سیب زمینی و کلوچه و شکلات و .... می پردازند تا اگر در برف زندانی گشتند، چیزی برای خوردن در خانه باشد......
اینک همه در خانه های خود چراغ نفتی و بخاری برقی نهادند.... تا چاره ای باشد برای رفتن گاز...
به یاد دارم چند سال پیش، استان های دیگر، برای گیلان خوراکی فرستاده بودن، خوراکی ها بین مردم پخش شده و فیلم برداری گردید.... چون دوربین ها خاموش گشت.... خوراکی ها پس گرفته شد و نان ها با نرخ بالا فروخته شد.... آن هم به شهروندانی که پول هایشان در بانک بود.... و بانک ها بسته و عابر بانک ها خراب شده.......
اینک نژاد گیل با دیدن برف، به بانک رفته و حساب خود را خالی نموده و تمام پول خود را به خانه بازمی گرداند.....
و چه راست می گفت، مادربزگ شادروانم که می گفت: مارگزیده از ریسمان سیاه و سپید، می ترسه..
گرچه برفی که اینک می بارد... نرم و آب دار است..... برف چندسال پیش پُفَکی و خشک بود......
برف آب دار، بی زیان و خوشمزه و خوش گوار است.... این سخن پایانی را برای تهرانی ها نوشتم که به سبب آلودگی هوا، از شیرینی خوردن برف بی بهره اند.... آرزویم این است، فردا، برف آنچنان بر زمین بنشیند که بتوانیم یه دل سیر برف نوبری بنوشیم.....
از سال گذشته تا به امروز برف نخورده ایم...... آب لیمو و شکرهایمان چشم براه نشستن برف هستند...