تاکنون علفزار دیده ای؟ چه شکوهی؟ چه نوازشی؟

می زید از برای زیستن نه برای کس فریفتن....

نه آرزوی تاجی... نه گام خون به راهی...

نه گلدان را درودی.... به بهر گور، بدرودی...

تن بی روان مرا چو دیدی، به علفزار ببر! تا ببیند هستی، که پریده ام ز بند چیستی... نشدم رام نیرنگ... نشدم خام هفت رنگ....

من آمدم به هستی ز سرزمین چیستی.....