آزمایشی
یادم میاد گذشته ها؛ اون روزای سیاه و سفید؟ خدا و آزمایشای رنگی! سادگی و زرنگی! کی راست می گه؟ دروغ چیه؟ ترسیدیم و نگاه کردیم... مبادا دروغ بگیم... هیچ آزمایشی ندیدیم. گفتیم: « افسانه های ترسیدن.. برای خوب زیستن..» بزرگ شدیم.. اونقدر بزرگ که یادمون رفت یه روز کوچیک بودیم.. چه روزهایی .. چه سختی هایی... بدبختی و سیاهی.... گفتیم خدایی نیست که اگه بود اینقدر بدی نبود... گفتیم و خفتیم.... خواب های خوب خوب می دیدیم تو خواب به هرچی که خواستیم، رسیدیم... یه کسایی بیدار شدن از اندوه خواب دیگران بیمار شدن. داد زدن.. فریاد زدن.. هیچ کی بیدار نشد. سرودن و نوشتن... هیچ کی بیدار نشد .. گفتند:« همه چیز یه خوابه. بیداری افسانه هست که اگه نبود این همه داد و بیداد یکی رو بیدار می کرد» ...
یه روزی از همون روزا یه پری اومد از آسمون.. گفت:« این روزا روز منه.. بیداریه انسانا کار منه..» یه کاغذ برداشت و یه قلم... نوشت و بارون می بارید.. کاغذا از درو دیوار... می افتادن تو دست انسانا... نوشته بود:« آی آدما! چرا عاشق نمی شین؟ با همدیگه دوست بشین تا دیگه تنها نباشین! آخه جنگیدن واسه چیه؟ نبخشید سود کیه؟ آشتی! آشتی! آشتی! تا دیگه تنها نباشین!» » چند روزی گذشت و عاشق شد؛ تو عشقش، آه، شکست خورد..... عشق بوسید گذاشت کنار... یه روز یه تنهایی نوشته ها شو خوند. دوستش شدو پیشش موند. اما دوستیشون بهم خورد! عشقش اومد و اون روشو گردوند... آخه بدجور دلش رو رنجوند...
گذشت و گذشت....
یه روز به خدا گفت:« چرا زمین این جوریه؟ رسم انسانا دوریه؟ آخه دوره ی خواب تا به کی؟ آغاز بیداری چه روزی؟ این انسانا سیاهن ... زشتن و بی سوادن.. هیچ چیزی رو نمی دونن.. تا بیدار می شن ، چرت می زنن...»
صدا اومد از آسمون:« توکه گفتی عاشقی... عاشقی رو بلد بودی؟ ... تو که گفتی آشتی .. آشتی.. راز بخشش رو بلد بودی؟.. تو که گفتی بیداری! بیدار شدی یه روزایی؟..»
پری نشست رو ایوون .. چشمش رو دوخت به گلدون.. به یاد آورد اون قدیما.. اون روزا و بچّگیا .. داستانای آزمایشی... افسانه های راستی... اونایی که اومدن تو بیداری .. به چشماشون زدن آبی؟... کی بیداره کی خوابه؟.. دنیا پر از سرابه؟ .. یکی اومد بیدار شه؟ بیداری رو رها شه؟ هر کی اومد تو خواب بود.. هر چی نوشت تو خواب بود ... فریاداشون تو کابوس .. دوستیاشون تو خواب بود..