و یک روز

سکوت را خواهم شکست

یک روز

در همین بهار

یا در واپسین غروب های فرصت زیستنم...

از جهانی که خسته است

از رژه ی بیرحم نامعادله ها

از ظرف هایی که طعم نان می دهند

و پر می شوند با اشک...

دیده نمی شود انگار

شیشه هایی که در درونمان خرد می شوند...

 

این سروده ای است از خواهرم