کاروان سبز - تاریخ یک سردبیر
کاروان سبز
*****
نوشته زیر را در روزگار دانشجویی، درباره سردبیر کاروان سبز نوشته بودم![]()
*****
تاریخ یک سردبیر
روزی روزگاری در سرزمینی نزدیک؛ دختری می زیست به زلالی آب و گرمای آتش و بلند پروازی باد و سکوت خاک... کسی که اینجایی نبود.. بسان خدا می بخشید، بی خواهشی... نگاهش سوی آسمان.... می گذشت، بی نگاه به نگاه خا کی ها.. او را سرپرست سازمان دهی اندیشه ها ساختند... باران خروشان سخن... چنین شد که باور کرد دوستی را و مهرورزید.... دو دوست داشت از یک دیار؛ که یکی تندباد بود و دیگری آبشار... یکی باد به آتشش زد و شعله ورش ساخت و دیگری آب بر آتشش ریخت.... یکی پرده از رخش فکند و دیگری پوشاند و او در این همهمه های گردون به راه خویش... زبانه هایی خاموش و زبانه هایی پر فروغ... خواهش را شناخت و به نگهداری رسید... کاش می دانستم چه باشد سرانجام او؟ به کجا خواهد رسید؟ در زمانه ای که هر کس به راه خویش می رود! همه تنها... در گذار... تا...! گر چه خواست ننویسم... نوشتم تا برگی از تاریخ گردد... شاید روزگاری، باستان شناسان، بازمانده های ماهنامه ای را یافتند و برای رسیدن به راز پیشینیان خود، در جستجوی زندگینامه دست اندرکاران آن برآمدند...