کفش بزرگان
اونه راکه نازنینه
هندمه، هنگیرم
چین و ماچینه
میشین میشین، تیشین تیشین
میشین مره شیرینه
***
من دیوار خانه خود را
حتی چوب های افقی دیوار را
نمی دهم به دولت چین
و نمی گیرم پادشاهی هنگ کنگ را
سرزمین من، سرزمین منه
سرزمین تو، سرزمین توست
من، سرزمین خودم را دوست دارم
******
دیروز سال ۱۵۸۳ سبز نشین ها آغاز شد
همفکری در این بود: گیلان برای پیشرفت نیازمند دولتی سبز است
******
کودکی چهارساله بودم، در آرزوی دبیر کلی سازمان ملل...
پنج سالگی، خواستار بردن جایزه صلح نوبل...
همگان می گفتند: پا در کفش بزرگان نگذار!
من که سرکش بودم و شورشی.... به راه خویش رفتم، بی نگاه به گفتار....
بنیاد نهادم و نوشتم برای خویش...
اینک! همگان گویند: خدا را سپاس که گوش نسپردی به گفتار ما!
چندی پیش دوستی گفت: پا در کفش بزرگان نگذار!
چون نگریستم به روزگار خویش... وامدار پایی بودم که می رود!
به آوای بلند گفتم:
تمام سرمایه من، پایی است، که در کفش بزرگان می رود.....
هرگاه سنگینی بار ،پشتم را دوتا نمود، دیدم و بانگ برآوردم:
سرزمینی دارم که یاریگر من است...
درختی که نگاهم می کند، تا گمان کنم که زیبایم...
بادی که نوازشم می دهد، تا باور کنم که دوستم دارند...
بارانی که می بوسدم، تا بدانم که تنها نیستم.....
اینهمه مهربانی!
چه ترس از کسانی که کوچک می خواهند و خرد؟
به آوازی بلند گویم:
بزرگم و شایسته بزرگواری! چرا که جهان هستی، بزرگ می خواهدم!