سالگرد برف

گمانم سال های 83 و 86 بود که دو برف سنگین را پشت سر نهادیم

سال 85 همان برفی بود که در پایانش برگی از تاریخ را نوشتم

22 دی ماه هم سالگرد برف 86 است....

شاید بپرسید ز کجا می دانم؟ چون هشت روز دیگر... را در این روز نوشتم!

هشت روز پیش از زادروزم!

به یاد دارم روزگار دو برف را...

برف نخست:

زیبا بود و پفکی...

چه کسی گمان می نمود که ستاننده آزادی گردد؟

نه برق داشتیم و نه آب...

دوستی می گفت: ما به عصر استفاده از چاه باز بازگشتیم.

پاسخش دادم: ما به عصر پیش از اختراع چاه بازگشتیم....

یک هفته پیاپی، بام تا شام، آب نمودن برف....

امسال که نه برف داشتیم و نه سرما!

برآن شدم تا زنده نگاه دارم یاد دو برف را

....................

هشت روز دیگر...

بارش برف بر کوه

جامه سپید می کُنَد آرام آرام

بر تن خوابیدگان

چه کسی شنیده است

نام دختر برف را...

چندی پیش از خدا خواستم، برای زادروزم برف دهد و سرما؛ تا چون مسیح جشن گیرم، شادی سازم و بخندم....

هشت روز دیگر سی ام دی ماه است و من نمی دانم بخندم یا بگریم...؟

هشت روز دیگر زادروز من است و من های بی شمار در کوهین و کوه های دیگر، زیر برف خفته و شادروان گشته اند....!

هشت روز دیگر زادروز من است و گاز گیلان خواهد گریخت....

فروش نفت ممنوع است، نرخ غذا دوبرابر شده و بهای جان...؟

دراستان مازندران دو هفته است که گاز رفته....

در مازندران؛ لامپ صد ولت گرما بخش خانه هاست!؟ و گرمای لامپ...؟؟

دوستی عمه ای داشت که می گفت:« تا می توانی نمیر!»

شهرهای اردبیل؛ سی درجه زیر صفر است و گاز، خواب شیرین کودکان....!

هشت روز دیگر زادروز من است و من های این سرزمین طلا نمی خواهیم، پول نمی خواهیم، تنها چند درجه گرما بس است و هر آنچه زندگی بخشد...

هشت روز دیگر زادروز من است و خاکسپاری من های بی شمار...

هشت روز دیگر.....!؟؟؟

کجاست آنکه پاسخی گوید...؟

هشت روز دیگر؛ بخندم یا بگریم...؟؟؟

.......................

امسال که برف نیامد

سال 89 سال خشکسالی است و بدبختی کشاورزان.........

نخستین خشکسالی که به گیلان پا نهاد، میان دو روستا جنگ آب رخ داد.

سال 89 چه خواهد شد؟؟؟

برای دوستانی که این روزها از ناامیدی و شکست نوشتند:

راز دوری

 چندی است که ویدئوکلوپ ها پر شده از آهنگ های واسوختی. می دونین واسوخت چیه؟

یعنی بدو بیراه بگی به اونی که دوستش داری.

همونی که اون روزا که تو زود خشمگین می شدی می گفت همسر آرزوهاش باید آروم باشه. خیلی جون کندی تا خشمتو در بند کنی! امروز تو آرومی و اون رفته.

تو بی پول بودی و اون می خواست پول همسرش از پارو بالا بره! از بام تا شام بیدار موندی و شب زنده داری کردی و کمرت زیر بار سختی شکست. این زمان، تو پولداری و اون رفته پی یه یار دیگه.

تو زشت بودی و اون زیباروی داستان ها رو می خواست. جدای از پول هایی که خرج کردی!... دردهای ...! تنها خدا می دونه که چی کشیدی... حالا همه مات زیبایی تو هستن و اون، کیش یه زشته دیگه .

چقدر از درس بیزار بودی؟ ولی اون... امروز که تو استادی، اون همسر یه بیسواده...

داشتی زندگیتو می کردی و اون می خواست اسمتو تو روزنامه ببینه! امروز نام تو در ...

یادته اون روزا که ندیده بودیش... 

روزی هزاربار از خدا می خواستی که آرومت کنه، تا خانوادت رو نرنجونی؟ تا به آسایش برسن؟  امروز که در آتش عشقش خاکستر می شی، دیگه کسی در آتش خشمت نمی سوزه...!

یادته اون زمونا که اون نبود؛ هر گاه تو خیابون خودروهای گرون می دیدی... چه رشکی می بردی؟ امروز که گدای دوست داشتنی .. آهِ ثروتمندها رو به هوا بردی...

پیش از دیدنش روت نمی شد از خونه بیرون بری... مگر اینکه .... همش به خدا می گفتی که چی می شد اگه یه ذرّه از زیبایی رقیباتو به تو می داد... امروز تو رو به آرزوت رسونده.....

یه روزگاری چشم نداشتی شاگرد اوّل کلاس رو ببینی.. امروز که در جستجوی راز دوست داشتنی! چه دانشمندایی که چشم ندارن یافته های تو رو ببینن....

یادته اون روزا همش می گفتی: من.. من...

امروز همه هم آواز تو....

دوستی می گفت:« تو زندگیت درّه دیدی؟ از زیبائیش لذّت بردی؟ چه شکوهی؟ باورت می شه که یادگار سیلی شهاب سنگ باشه؟ چه دردی زمین بیچاره کشید! روزی که خاکش رو باد می برد چه ناباورانه اشک ریخت!.......»

تو افسانه ها، فرشته هایی هستند که میان و ما رو دگرگون می کنن...

راه رو نشونمون می دن....

ما رو به هرآنچه آرزو داریم می رسونن.....

و می رن!

شاید داستان ها راست باشن... شاید کسایی میان که برن.. 

و ما گمان می کنیم که باید نگهشون داریم....

شاید گمان ماست که نادرسته ......

شاید کار اون هاست که درسته....

شاید اون روزی که داشتیم آرزو می کردیم، اگه از خدا خودمون رو می خواستیم، امروز فرشته هامون آرزوی ما رو داشتن...

.....................................


شبی با خدا

از دوستی آزرده خاطر بودم و چشم براه پوزش....

اما گاهی آنچه نمی یابی آرزوست..

گویی زمین و زمان با تو سر نبرد دارد.

دلکنده از همگان، دلشکسته از روزگار و زخمی از خدا...

آری..

مگر نه اوست که تواناست؟

مگر نه آنچه بر تو می رود هوای دل اوست؟ 

پس آزردگی جان به لب آورد و ستیز و ترک دوستی ... 

دوستی؟ نمی دانم!

بر آن شدم تا دیگر با خدا سخن نگویم تا واپسین روزی که زنده باشم یا پس از مرگ.

با خود اندیشیدم گریزانی زتنهایی به  دوری پایان نمی دهد چه رسد به او که نیازی به دوستی با چون منی ندارد...

ناامید و دلسرد به اینترنت رفتم تا تارنمای خود را به روز رسانم؛ بیگانه ای آشنا، به ناگاه، به وادی خویشاوندی رو نهاد و نوشته های مرا خواند....

آنچه گفت امید بود و نزدیکی به خدا که در نوشته هایم می دید...

اشک در چشمان من نشست و لبخندی بر لبان و شوری در دلم....

واسطه ای برای آشتی...

روزگاری ترانه ای شنیدم که می گفت:« داشتی! داشتی! نگو دوستم نداشتی»

خدا و ترانه؟!!! 

پناه بر خدا!!

آنچه مرا به شگفتی واداشت این بود که نوشته بودم آنچه نمی دانستم و نیازمند شنیدنش. اگر کمی به آوای کلک خود گوش می سپردم..

شاید اندوهی ...

ترک دوستی....

دل آزردگی نه ازدیگران بود که خود نمی خواستم آنچه را که خواستم..

نشنیدم آنچه فریاد برآوردم...

ننگریستم آنچه باریدم...

پس آینه ای برداشته؛ به خودبینی روی آورده و خواندم به همراه آواز:

با تو قهر بودن عذابه واسه من

زندگی بی تو سرابه واسه من

...................

پی نوشت: دو نوشته بالا برای روزگار دانشجویی من است.

 

برگی از تاریخ - چه شد که ما مرجع تقلید شدیم؟


شب یلدا بر همگان خجسته باد

نوزده دانش آموز درباره شب یلدا شعر سرودند

گزیده ای از شعرهاشون رو آوردم

جا داره از ستاره بارون سپاس گزاری کنم برای انرژی بخشیدن به این نونهالان


Vaghti ke chelle aye

Khorshid be donia aye

Amu hame jashn girimi

Amu hame fal girimi

Khorshid e gaz khale vachire

Ine nuron bechire

Kunus o hendovone

Ami khorshid khandone

Salam khorshid khanume

Ti ghashangi varone mone

Tu cheni nur baruni

Tu avvalin lakuii

Zade boboy I sho men

Hame gudan I sho men

shumali o ironi

ialda show o chelle show

................................

/* /*]]-->*/

گروهی سروده شده

بیاید بیاد بچه ها

شکوفه ها غنچه ها

بیاید بیاید بچه ها

گل های توی باغ ها

قصه بگیم براتون

از اون قدیم ندیم ها

قصه ی خورشید و ماه

نبرد خوب و بدها

خورشید چو پادشاه است

تو آسمون بتاب است

هر روز ساعت هفت

حاضر برای کار است

خورشید چون دل ماست

او هم نوربان است

در آسمان می کند او

گاهی اضافه کاری

خسته نمی شود او

از کار نوربانی

او روشن است و زنده

خیلی صبور و شاد است

حتماً به قول بابا

ضرفیّتش زیاد است

.......................................

باز شده شب یلدا

بیاین بیان بچه ها

بیان میوه بخوریم

میوه شب یلدا

مهم ترین میوه ی شب یلدا

هندونه ی سرخ و شیرین آلبالو

تولد خورشیدم

تو این شب بچه ها

اعضای خانواده

توی شب یلدا

کنار هم می نشینند

با هم می گن و می خندن

گیلکا هم به این شب

می گند می گند چله شب



...........................

پی نوشت 1 : اگه شما جای آموزگار این دانش اموزا بودین چه جایزه ای بهشون می دادین؟

پی نوشت 2: برای دیدن اصل سروده ها بروید به نشانی زیر

http://charde.blogfa.com/

کاج و کودکی

داشتم می رفتم سرکار که چشمم افتاد به
 انبوه شاخه  های زیبای بر زمین افتاده درختان همیشه سبز و کهنِ دیار رویش سبز


باز زمستان نزدیک شد و شهرداری ناتوان از برنامه ریزی درخت ها را سر برید...

تا مبادا زیر برف بشکنند و برق شهر رود................

تا کدامین روز باید درختان، تاوان نادانی شهرداران را بپردازند؟

تا کدامین روز باید زمین بلاکش بی خردان گردد؟

....................................................................................



  کاج و کودکی

در آلبومم می نگریستم که چشمم به این عکس افتاد، که زمستان، خودم ازشهر گرفتم و یادم آمد از روزگار کودکی.

آن هنگام که در کتاب خود سرودی داشتیم درباره دو کاج، که می گفت:

خارج از ده دو کاج روییدند... طوفانی آمد و یک کاج زخمی شده و بر شانه های کاج تندرست افتاد... آن کاج؛ بی دلسوزی، کاج بیمار را بر سیم انداخت و برق شهر رفت.. سیم بانان در پی چاره برآمدند و برای پیش گیری از خطر ... آن کاج سنگ دل را نیز تکه تکه با تبر بشکستند...

اینک؛ در شهر ما دو کاج روییدند... برف سنگینی بارید و یک کاج، کمر شکسته، به روی دیگری افتاد... آن کاج دیگر، در بلندای مهربانی، سنگینی کاج بیمار را تاب آورد تا کارمندهای محیط زیست بیایند و به درمان کاج بیمار بپردازند...

امّا..

دریغ و درد....

کارمندهای شهرداری رسیدند و آن کاج مهربان را به پاداش از خود گذشتگی ریشه کن ساختند!!!

من آموزگاری را به یاد آوردم که می گفت:« تنها یک مرد، مرد دیگر را می کشد»

پرسیدم:« پس چرا چنین دروغی را به پای یک کاج نوشتند؟»

گفت:« به این می گویند: جاندارپنداری (در ادبیات) یا همان خود میان بینی ( در روانشناسی) ... در این روش، شاعر ویژگی های گونه ی خودش را در دیگران می بیند »

مرا یارای فهم نبود، پس به نوشته های روانشناسی روی آوردم و دانستم که خودمیان بینی ویژگی بچه های سه ساله هست که تمام پدیده ها را مانند خود بینند...

با خود اندیشیدم؛ مگر شاعر بزرگ سال نبود؟

و سر به بالین نهاده و خفتم...

که مادربزرگ شادروانم به خوابم آمد و لبخندزنان گفت:« مردها؛ کودک زاده می شوند... کودک زندگی می کنند.... و کودک می میرند...» 

بدینسان بود که دانستم چرا داستان ها و سرودهای ما سرشار است از زن های بی وفا و سنگ دل ....


پی نوشت: این نوشته برای چند سال پیش است. سال 87

پی نوشت دو: عکس نخست، خانه ماست


.......................................

چون هردو پست درباره درخت است

برای یادگاری بروید پایین

/*]]--> /*]]-->

روز دانشجو - گیاه شناسی - پاسخ های اندیشه برانگیز - ماروت بیگل


سردار جنگل - کیک زرد


از زبان خود دکی دوست


دلم برف می خواهد - نفت

نوشته گیلکی متفاوت از نوشته فارسی است.

 naft

əmru ittə ustad botə: bahare saroni, daria kənar, sia bonə, naftə vasi issə gə xagə jir nay.

Ma iad buma, oo zamon gə zak bum, mi abaji shonə xonə chah, hamete baharon, nafti bonabu.

Mo mi mara fikr bodam chi vasi naftə dukunan chahə mən.

nodonsam Naftə sar nishtim o zəməston, iax bəzə chingare morson xusənim.

saroni = هنگام
xonə chah = چاه خانه
hamet = همه ی

chingar = چنگر

برف

چند روز پیش دوستی را گفتم: یاد کودکی بخیر! باران که می آمد، طغیان رود داشتیم.. طغیان چاه..... یاد قایق سواری های درون خانه به خیر.... چه روزگاری بود.

گفت: هر پاییز، وزش باد گرم ز مهر ماه تا به برف...

مادرم می گفت: برای پیش بینی برف هر زمستان، باد گرم پاییز را بشمار!

مهر ماه رفت، بی هیچ باد گرم.

آبان گذشت و تنها یک باد گرم.

دلم برف می خواهد! از آن برف ها که از برای خوردن است!

سالی که برف سنگین بارید، آب سپیدرود فروخته گشت به بیگانگان.....

دوستی شیرازی گفت: برف سنگین سبب خشکسالی است و کم آبی رود.

پرسیدم: ای دوست! آن چیست که زمستان بر کوه نشسته، بهار و تابستان آب گشته و رود را خروشان سازد؟

آب رود فروختند و گفتند: کار، کار خداست. برنج نکارید، که خدا چنین خواسته است!

سیلی از راه رسید و شالیزار پرآب گشت....

همگان می گفتند: مشت این بار را، نه ما بر دهان آمریکا، که خدا بر دهان دروغ گویان نواخت!

گرچه باد گرم نداشتیم، دلم برف می خواهد.... از آن برف ها که از برای خوردن است!

آزادی


در آرزوی


شبی پای سخنان دکی دوست


بخت باز کنی یک نوشته

یک نوشته نوشتم درباره شوهریابی


فرداش یکی از همکاران نااگاه از نوشته من، گفت: ایشاا.. تا عید 5 نفر باید شیرینی بدن!


روز دیگر یکی از هم دانشگاهیان زنگ زد و گفت: دارم با فلانی(یکی از هم دانشگاهیان) در تاریخ فلان ازدواج می کنم.


دیروز هم یکی از همکاران ازدواج نمود.


برای یکی دیگه هم یه خبراییه



mard bori شوهریابی

  Mard bori

əmru gardə kalə dashtim va  mard buri ran gab zəim.

ittə  ami  dus  bowtə  ishonə  hamsadə  rowzə  bəna  xu  datarono  bowtə  xoshonə  vasinan.

Har  ittə  rowzə   mən  ittə  xu  dataronə  mard  bəda.

..........................

İ ruz mi dostə mara gab zə dabim Onə bowtam mi pichay fəlontə tanxa danə Bowtə ti pichay bishtə tanxa danə ia tu?

Mi mara fikr bodam, bədəm har gur inam mi pichay ə tanxaon bishtə issan

Hijur fikr ka dabum gə mi chushm dakatə i iadəgareə:

Ruz o sho fikr kunam

Chojur bonə gə mi bara rə ta hadam

ta inə ja asudə bobom

ma fikr dakatə gə shəmə bugum chojur ittə gilə loy ə ran pishnahad hadin

bishin inə var o inə chushm ə mən fandərəstin o shimi gabə bogoin

gilə loy shənə gulonə chinə

handə gunin

onam shənə gulab abənəMartini

handə gunin

onam shənə gulono ow dənə

handə gunin

gilə loy shənə daar  karənə(daar kari saroni issə)

handə gunin

gilə loy shənə gul karə nə

handə gunin

gilə loy gunə: xudak ə numə amra o ami piambarə ijazə mara o noxost imam o mazlum imam o shahid imam o ami mar o piər ə ijazə mara o ami xalai o daii o ammə o amu ijazə mara..... baxshənin, chi vavarsin?Reading a Book

Shəmənam shənin shimi hamsadə ja datar ginin

Tanxa = ashəgh


ترجمه فارسی به ادامه مطلب رفت

ادامه نوشته

دلتنگی های یک مادربزرگ

مادربزرگم که مرد، بیش از نود سال داشت.

دو سال پس از مرگش آمد به خواب دخترخاله ام، نشسته بود پشت فرمان یک مرسدس.

دختر خاله گفت:

 abaji tu kə savad nadani, ranandəgi ko iad beiti?

İ xodro kəi hayti?

«تو که سواد نداری، جه جوری گواهی نامه گرفتی؟ این خودرو رو از کجا خریدی؟»

مادربزرگ پاسخ داد:

Bəhəshtə mən ittə pilə xonə bəhəm. bumam ti pilaghə vigiram buburam mi var

«تو بهشت یک خانه بزرگ خریدم، اومدم پدربزرگتون رو ببرم پیش خودم»

فردای آن روز پدربزرگم بیمار گشت و پس از یک ماه بستری شدن، درگذشت.

چندی گذشت و مادربزرگم بازگشت به خواب دختر خاله.

دخترخاله پرسید:

Də chi vasi bumay? دیگه برای چی اومدی؟

پاسخ داد:

ami xonə var, ittə də pilə xonə chowdan, mi mara botam ta bigonəgon noman o onə nəhən, bam fəloni buburam mi var

« کنار خونمون یک خونه بزرگ دیگه ساخته شده، باخودم گفتم تا بیگانه ها نیومدن و نخریدنش، بیام و فلانی رو ببرم پیش خودم»

خاکسپاری فلانی، بجای سوگواری، گشته بود خنده واری....

یکی می گفت: مادربرزگ گیله لوی، تو بهشت برا خودش روستا ساخته، ویژه هم روستائیا.

دیگری گفت: به جای توسل به ائمه، بریم دست به دامن مادربزرگ گیله لوی بشیم. نه تنها یه راس میبرتمون بهشت، تازه برامون خونه و ماشین هم می خره......

چندی گذشت و باز مادربزرگ آمد.....

دخترخاله: də chi vasi buma? دیگه برا چی اومدی؟

مادربزرگ: mi dil ti marə ran tangabo  دلم برای مادرت تنگ شده

دخترخاله: tu o dona mən jal o jiga nadani? Hani ama kushəni?

تو توی اون دنیا کار و زندگی نداری؟ که میای، ما رو می کشی؟

خاله ام بیمار گشت و چون دخترخاله مادربزرگ را تشر(فریاد) زده بود، زنده ماند.....

دیروز خواهرم را گفتم: بیا جمعه بریم خانه دایی و با دختردایی کنار کاسپین عکس بگیریم.

دلم هوای روستا داشت....

هوای مرغان دریایی...

هوای چنگر و ماهی...

هوای هندوانه...

مادربزرگ آمده بود به خواب خاندان، شاد و خندان، گویا که مهمانی به راه داشت....

روز به شب رسید و شب به نیمه.

ساعت از دوازده گذشته بود که تلفن به نوا درآمد:

خاله رقیه مُرد!

یه هفته ای درد داشت بی آنکه کسی را گوید.

پرسیدند: چرا نگفتی؟

گفت: خواستم در خانه خویش بمیرم، ترسیدم اگر بگویم، در آرزوی درمان، بِبَریدم به بیمارستان و در خاک بیگانه بمیرم....

در آرزوی درمان بردنش بیمارستان و ..........

دم خاکسپاری گفتند: ای کاش می گذاشتیم در خانه بمیرد! این واپسین آرزویش...

روانش شاد باد

بهشت نوش جانش باد

چه کسی می داند؟

دیر یا زود،

دل مادربزرگم برای من تنگ خواهد شد!

.............

.............

چند ماهی بود که خواب عروسی خویشان همسردار می دیدیم.

در تمامی تعبیر خواب ها، عروس گشتن زن شوهر دار، نماد مرگ است.

روزی خالهِ شادروانِ دامادم آمد به خواب خواهرم.

خاله: مهمان نازنینی دارم، از خویشان مادری تو!

فردا که از راه رسید، دختر داییم رفت......

روز خاکسپاری، خواهرزاده ام پرسید: چرا دختر دایی رو چال می کنین؟

پاسخش دادم: آخه دختردایی می خواد درخت بشه، یه درخت بزرگ و زیبا تا بلبل ها بیان رو شاخه هاش بنشینند و آواز بخوانند....

خواهرزاده ام، مادربزرگ پدری خویش را گفت: مامان بزرگی، غصه نخور! تو هم عروس میشی. ماها چالت می کنیم. سپس درخت میشی. یه درخت بزرگ و زیبا و بلبل ها میان رو شاخه هات مینشینن و آواز می خونن.

.............

.............

خانومی به خواب، مردی دید.

پرسید: تو کیستی؟

پاسخش داد: عزرائیلم! آمده ام تا جانت را بستانم.

گفت: به بچه هایم بنگر! چگونه می توانی، این کودکان خُرد را بی مادر بسازی؟

پاسخ داد: چه کنم؟ نمی توانم دست خالی نزد خدا بازگردم.

گفت: در خانهِ کناری، پیرمردی است، کودکانش را به سامان رسانده، همسرش نیز مرده است. جان او بستان تا هم دست پُر بازگردی، هم فرزندان من مادر داشته باشند و هم این پیرمرد به آغوش همسرش بازگردد.

عزرائیل، بی هیچ سخن رفت.

فردا که زن از خواب برخاست، آواز جیغ و داد از کوچه شنید.

پیرمرد همسایه در خواب، جان باخته بود.

ساختمان سازی

خیلی کم پیش میاد رسانه «مِیلی» رو نگاه کنم

چند روز پیش نگاهم افتاد بهش و دیدم داره درباره ساختمان سازی ایرانی سخن میگه.

میگفت: در معماری ایرانی، خانه در پیرامون زمین ساخته شده و حیاط در میانه زمین. ساختمان باید حیاط رو بپوشونه.....

نمی دونم چرا همیشه ساختمان سازی جنوب البرز رو ایرانی می دونن و هیچگاه از معماری گیلان، به نام معماری ایران نام نمی برند.

در ساختمان سازی گیلان، خانه در میانه زمین ساخته میشه و حیاط در پیرامون خانه.

در ساختمان سازی روستای مادرم: خانه ها تلار دارند...

تلار: بالای اتاق ها و ایوان، طبقه ای ساخته می شود که دیوار و پنجره ندارد. چون در ساختمان است، می توان  آن جا زندگی نمود، چون زیر سقف است، هنگام بارش باران خیس نمی شوی، و چون دیوار و ... ندارد، می توانی تمام زیبایی های پیرامون را ببینی، انگار در حیاط خانه یا در باغ نشستی........

شرق گیلانی ها در گذشته، پاییز و زمستان در اتاق می زیستند و بهار و تابستان در تلار.....

در روستای پدرم: دیوار خانه ساخته شده از درخت است و گزنه و نیلوفر

درخت: چون بلند است.

گزنه: چون هنگام برخورد با دست، رخسار، پا و.... سوزشی پدید آورده، و توان ورود به خانه را از دزدان می ستاند.

نیلوفر: چون به سبب روندگی، گزنه ها را به درختان پیوند نموده، کوچکترین راهِ گذاری برجا نمی گذارد. همچنین با گل های زیبا، خانه را باشکوه می نماید.

این روش ساختمان سازی، هم زیباست، هم امنیت بخش خانه، هم ارزان و هم سازگار با هوای پاک.....


افسوس در این است که برخی بساز بفروش های گیلانی، رو سوی ساختمان سازی اصفهانی آورده اند.

به این پندار، که معماری ایرانی، تنها معماری اصفهانی است....

معماری اصفهانی، در جایگاه خود زبباست.....

گرچه از نگاه ما سبزنشین ها، افسردگی آور!


برا یادگاری بروید پایین! ممنون

zal - زبان

zal

Paaiiz buma. Hava sarda bo.

Dishow mi jaa sar xut ə bum.

ivarə sarma ja virsam, i nafar mi var buxtə bu o mi patu xu sar bəna.

Mi patu rə hakshəm mi sar

O hakshə xu sar

Mu hakəsh, o hakəsh

Mu hakəsh, o hakəsh

Mu hakəsh, o hakəsh

Ma xashm bəitə. Vagarsam onə tub bəzanam, bədəm kallə nadanə......

Mi zal bətarkas!

Mi ja sar vaz bodam, patu rə onə sar ə  ja hakshəm, bədəm mi pichay fujastə

Mi dil onə rə gursha bo


پاییز از راه رسید. هوا سرد گشته

دیشب خوابیده بودم، که ناگهان از سرما بیدار گشتم

دیدم یه نفر کنارم خوابیده و پتوم رو کشیده رو سر خودش

پتوم رو کشیدم رو سرم

اونم کشید رو سر خودش

من بکش، اون بکش

من بکش، اون بکش

من بکش، اون بکش

خشمگین شدم و برگشتم تا  بر سرش فریاد زنم

دیدم که سر نداره......

رنگم پرید!

ناگهان، از جام پریدم و پتو رو از سرش برداشتم.

دیدم گربه من داره با ترس فرار می کنه.

دلم براش سوخت

................

زبان

تاکنون اندیشیده اید چرا خورشید را می نویسیم xoarshid و می خوانیم xorshid ؟

در کتابی خواندم: چون گویش درست فارسی xoarshidبود. خط عربی به زور شمشیر فارسی را دگرگون ساخت.

امروز برخی از گیلک ها بی آنکه با درد فارسی آشنا گردند، می خواهند گیلکی را به روزگار فارسی دچار سازند.

سال ها گفتم: فارسی را پاس بدارید.

به من خندیدند: فارسی بی عربی هیچ است

اینک که می گویم: گیلکی را درست بنویسید

پاسخ می دهند: گیلکی بی عربی هیچ است

ننگرند زخم های پارسی را که از زخمه های تازی یافته

ننگرند گلایه های پارسی را که از بیداد تازی به داد آمده

زبان پارسی

هزاران سال است که می گرید

نگذاریم

گیلکی نیز بگرید.............



خاطرات فرزند یک دبیر ادبیات - تعبیر خواب من چیه؟

خاطرات فرزند یک دبیر ادبیات:

 بچه که بودم به انشاء دانش آموزهای پدرم نمره می دادم. دوتا انشا  که پسرها نوشته بودند هیچ گاه یادم نمیره

موضوع: برای چه به مدرسه می آیید؟

1- نخستین دانش آموز: ما به مدرسه می آئیم تا از دیوار مدرسه بالا رفته و زنگ تفریح فرار کنیم. همچنین به مدرسه می آئیم تا با همکلاسی های خود دعوا گرفته، به دیگر فحش دهیم و از معلم و معلمین خود کتک بخوریم.

2- دومین دانش آموز: در حدیثی خواندم: هر کس در راه علم گام بردارد، هفتاد حوری به دنبالش می روند

از پدر پرسیدم: حوری چیست؟

پاسخ داد: دختر زیباروی

از آن روز تصمیم گرفتم به مدرسه بیایم، تا هر جا که می روم، آن هفتاد دختر خوشکل، دنبالم بدوند.

................

یه روز با پدرم رفتم مدرسه.

دانش اموزا همه دورم گرد آمدند

یکی می گفت: بستنی می خوری برات بخرم؟

اون یکی گفت: کلوچه بخرم؟

یکی دیگه: ساندیس می خوای؟

هرکسی یه جور نازم رو می کشید..........

در گیرودار خوش خوشانم شدن بود که یکیشون پرسید: شما همون دختر آقای ادبیات هستید که برگه های امتحانی ما رو تصحیح می کنین؟

..........

توضیح: در گیلان معلم ها رو با نام درس صدا می کنن....... خانم ادبیات، خانم فیزیک و........


..........................

نوشته زیر برای روزگار دانشجویی من هست

تعبیر خواب من چیه؟


پاسخ به یادگاری خصوصی یک دوست!

هنگامی که می گویم تهرانی منظورم سیاست حکومتی تهران گرایی است، نه شهروندان تهران.

وگرنه من با شهروندان تهران دوستم. هیچ دوگانگی بین تهران و شهرستان نمی بینم.

فکر نمی کنین نوشته من رو سرسری خوندین؟


نوشتم: همانگونه که نمی شود زبان فارسی را به سبب واژه های تازی، یک گویش از زبان عربی دانست.
نوشتم: نمی شود!
من روی مستقل بودن زبان فارسی استناد کردم
و گفتم دو تا شعر عربی اصالت زبان فارسی رو از بین نمی بره

فرهنگستان زیان تهران هست که فارسی رو مستعمره  تازی میدونه، نه من

من اگر امروز به زبان گیلکی دلبسته شدم، از مهری است که فارسی بر دلم نشاند.

نمی دانم چرا شما تهرانی ها این همه از شهرستان وحشت دارید و همین که یک شهرستانی بگوید: شهرش یا زبانش زیباست......... در جا فکر می کنید تجزیه طلب است.

تهرانی ها با این وحشت، سال هاست که کردها را می کشند........

دیگر نژادها را هم از حقوق بسیاری محروم می کنند و می گویند:

 اگر یک شهرستانی کار بخواهد، تجزیه طلب است
اگر یک شهرستانی نام بخواهد تجزیه طلب است

اگر یک شهرستانی آزادی بخواهد تجزیه طلب است

این سخن شما!

مرا یاد مردهایی می اندازد که می گویند: اگر زن سر کار برود، جنس مذکر منقرض می شود..........


باور کنید، زبان فارسی تواناتر از آن است، که برای زنده نگه داشتنش، محتاج نابودکردن زبان های دیگر شوید


چرا این همه می ترسید

اگر روزی ایران (خدای ناکرده) تجزیه شود، پیامد ترس بیمارگونه  شماست.

شما که با ترس دور از واقعیت خود می خواهید تمام ایران را در چهارچوب تهران ببینید.

شما که با ترس دور از واقعیت خود می گویید: ایران تنها یک نژاد است.

کمی چشم بگشایید!

در جنوب این گربه، عرب ها هستند

در جنوب شرق، بلوچ ها

در جنوب غرب، لرها

در غرب کردها

در شمال گیلک ها و مازندرانی ها و تالش ها

در شمال شرق ترکمن ها

در شمال غرب آذری ها

تا کی ندیدن؟

تاکی می خواهید چشم خود را ببندید و بگویید: تمام ایران تهران است؟

این نژادها سال ها در این خاک زیستند و هیچگاه سراغ تجزیه طلبی نرفتند

میرزاکوچک خان، در گیلان دولت تشکیل داد.

شاه گفت: گیلان را جدا ساز و پادشاه کشور گیلان باش!

کوچک جنگل گفت: سرزمین من ایران است! تا تمام هم میهنان من آزاد نباشند، آرام نخواهم گرفت.

امروز شما!

دختران و پسران این بزرگ مرد را، تنها و تنها به سبب برابری خواهی، متّهم به تجزیه طلبی می کنید!

آیا یکپارچگی ایران در تک نژادی است؟

به راستی شما فکر می کنید که با برابری نژادی، منقرض می شوید؟

درکتان نمی کنم!

درکتان دشوار است

درکتان نمی کنم!

............

در پست پایین یادگاری بگذارید. ممنون


نام این نوشته از شما

  این رو با شتاب نوشتم و در پاسخ به دوستی که در یادگاری، گیلکی را گویش نامید. ..................................

همانگونه که فارسی زبان ها، از واژه های تازی بهره می برند و بر این باورند که تازی زیباتر از فارسی است.

گیلک زبان ها هم از واژه های فارسی بهره می برند، تا به گمان خود باکلاس سخن بگویند.

گرچه کار نادرستی است، هست.........

همانگونه که نمی شود زبان فارسی را به سبب واژه های تازی، یک گویش از زبان عربی دانست.

زبان گیلکی را هم نمی توان گویش نامید.

گیلکی: زبانی  که به مهر  سال های نابرابری، رو به مرگ است......

سال هاست که اگر کسی گیلکی سخن بگوید: بسیاری از حقوق انسانی خویش از دست دهد...

دوستی قهرمان ورزش بانوان (در یک گرایش) گشت و چون زمان المپیک رسید، داور گفت:«ننگ بر ایرانی که قهرمانش از شهرستان برخاسته باشد»

از این رو، گیلک ها تلاش نمودند تا برای رسیدن به حقوق خود، نژاد خویش را انکار نمایند........

همانگونه که دخترها، در دوران مردسالاری، تلاش می نمودند تا خود را مرد بدانند.

من از کودکی دوست نداشتم دروغ گویم.

از این رو، تلاش نمودم دختر باشم و کتاب بخوانم

دختر باشم و بفهمم

دختر باشم و به آرزوهایم دست یابم

دامن پوشیدم و به سوی دانش رهسپار گشتم

گیسو بلند نموده و سراغ ریاست را گرفتم

تا بدانم که می شود، اگر بخواهم!

خواستن..................

دانشی که مرا به سوی زبان مادری راهبر گشت.

پس به آواز بلند گفتم: دختر گیلک ایران هستم! 

mu ironə shə gilə loy issam

و چه زیباست گیسوان افراشته بر دامن چین دار زادگاه سبز اندیشان.

راهپیمایی مداد رنگی ها - ittə gab


گفتگوی دین ها…….. دست نوازش

گفتگوی دین ها





خورشید
کوچک و خوار بود روزی
بنده ماه شدن را
آرزو داشت دانی؟
دست نوازشی شاید….
خورشید رفت!
از دوری خویش شعله ور شد
دست نوازشی شاید…
ای ماه دانی؟
شوی همخانه خورشید.
این سخن نوری است
که دختر دید
در شب بی ماهی.
تو شنیده ای، آری!
از آن رودی که گفته بود روزی
گویم به جهان باز
آن سخن رود را؟
می ترسم ای ماه!
می ترسم ای ماه!
می رود این ترس روزی؟
………………
بازگشتم:


Akhə mi janə kor

Pashmakeam khanə bə busham
برگردان:
آخه دختر دلربا
پشمک فروشم، خانه به دوشم
 

کوچ

این تارنما کوچ کرد به شهری دیگر

 

اگر بار گران بودیم رفتیم

اگر نامهربان بودیم رفتیم

کفش بزرگان

مو می خانه پرچینه

اونه راکه نازنینه

هندمه، هنگیرم

چین و ماچینه

میشین میشین، تیشین تیشین

میشین مره شیرینه

***

من دیوار خانه خود را

حتی چوب های افقی دیوار را

نمی دهم به دولت چین

و نمی گیرم پادشاهی هنگ کنگ را

سرزمین من، سرزمین منه

سرزمین تو، سرزمین توست

من، سرزمین خودم را دوست دارم

******

دیروز سال ۱۵۸۳ سبز نشین ها آغاز شد

همفکری در این بود: گیلان برای پیشرفت نیازمند دولتی سبز است

******

کودکی چهارساله بودم، در آرزوی دبیر کلی سازمان ملل...

پنج سالگی، خواستار بردن جایزه صلح نوبل...

همگان می گفتند: پا در کفش بزرگان نگذار!

من که سرکش بودم و شورشی.... به راه خویش رفتم، بی نگاه به گفتار....

بنیاد نهادم و نوشتم برای خویش...

اینک! همگان گویند: خدا را سپاس که گوش نسپردی به گفتار ما!

چندی پیش دوستی گفت: پا در کفش بزرگان نگذار!

چون نگریستم به روزگار خویش... وامدار پایی بودم که می رود!

به آوای بلند گفتم:

تمام سرمایه من، پایی است، که در کفش بزرگان می رود.....

هرگاه سنگینی بار ،پشتم را دوتا نمود، دیدم و بانگ برآوردم:

سرزمینی دارم که یاریگر من است...

درختی که نگاهم می کند، تا گمان کنم که زیبایم...

بادی که نوازشم می دهد، تا باور کنم که دوستم دارند...

بارانی که می بوسدم، تا بدانم که تنها نیستم.....

اینهمه مهربانی!

چه ترس از کسانی که کوچک می خواهند و خرد؟

به آوازی بلند گویم:

بزرگم و شایسته بزرگواری! چرا که جهان هستی، بزرگ می خواهدم!

 

زنده باد زبان های مادری

گفتار یک:

زادروز تارنمای گیلکی من خجسته باد

نامش

تیتیل (چیچیل)= سنجاقک

http://titilchichil.blogfa.com/

از این پس نوشته های فارسیم رو به گیلکی بر می گردونم و در تارنمای گیلکیم می ذارم

اما نوشته های گیلکیم رو به فارسی بر نمی گردونم

گفتار دو:

گیلان سرزمینی است با زبان گیلکی و بیش از هزار گویش.....

مادری دارم لنگرودی

پدری لاهیجانی

دانش آموزی بودم به آستانه

دوستی را پرسیدم: نیره داری؟

گفت: چی؟

گفتم: نیره

پرسید: نیره چیست؟

گفتم: نیره مداد اتود

نگاهی به من انداخت، بسان دانا به نادان وگفت: منظورت مغزه مداد اتود است؟

من به باور نادانی خویش، شرمسار، گفتم: آری!

چندی گذشت و این داستان.... پرسش همگانی: منظورت مغزه...؟

در شگفت مانده بودم که این واژه را از کجا آورده ام...  

شگفت تر اینکه خویشاوندان من، بی پرسشی، می دانستند چه می گویم!

و من شرمسار از این نادانی خاندانی.........

گذشت و گذشت تا به امروز!

به پیشنهاد من و بزرگواری دوستان، کلاسی برگزار نمودیم برای آموزش گیلکی.

تاهم با زبان مادری خویش آشنا گردیم و نیز راهی شود برای آموزش این زبان به نوباوگان....

استاد را پرسیدم: مغز به گیلکی چه می شود؟

پاسخ داد: نیره

اینچنین شد که دانستم، «نیره مداد اتود» همان «مغز مداد اتود است» در دو زبان!

پس شاد گشتم از این دانش خاندانی...

اینک پرسشی دارم: نیره دارین؟

کاروان سبز - تاریخ یک سردبیر

کاروان سبز


*****

نوشته زیر را در روزگار دانشجویی، درباره سردبیر کاروان سبز نوشته بودم

*****

تاریخ یک سردبیر

روزی روزگاری در سرزمینی نزدیک؛ دختری می زیست به زلالی آب و گرمای آتش و بلند پروازی باد و سکوت خاک... کسی که اینجایی نبود.. بسان خدا می بخشید، بی خواهشی... نگاهش سوی آسمان.... می گذشت، بی نگاه به نگاه خا کی ها.. او را سرپرست سازمان دهی اندیشه ها ساختند... باران  خروشان سخن... چنین شد که باور کرد دوستی را و مهرورزید.... دو دوست داشت از یک دیار؛ که یکی تندباد بود و دیگری آبشار... یکی باد به آتشش زد و شعله ورش ساخت و دیگری آب بر آتشش ریخت.... یکی پرده از رخش فکند و دیگری پوشاند و او در این همهمه های گردون به راه خویش... زبانه هایی خاموش و زبانه هایی پر فروغ... خواهش را شناخت و به نگهداری رسید... کاش می دانستم چه باشد سرانجام او؟ به کجا خواهد رسید؟ در زمانه ای که هر کس به راه خویش می رود! همه تنها... در گذار... تا...! گر چه خواست ننویسم... نوشتم تا برگی از تاریخ گردد... شاید روزگاری، باستان شناسان، بازمانده های ماهنامه ای را یافتند و برای رسیدن به راز پیشینیان خود، در جستجوی زندگینامه دست اندرکاران آن برآمدند...

جستاری بر زن در ایران - گیلکی - گوساله

گفتار یک:

جستاری بر زن در ایران

http://guiledanesh.blogfa.com/

گفتار دو:

با دوست خود رفتیم خانه فرهنگ

پس از یک روز دردناک و داغی از دوستان به دل...

تنها «جستاری بر موسیقی بومی گیلان» می توانست غباری از دل بشوید....

استاد علیجانیمی گفت از ناگفته ها....

برای نشان دادن مرزها..........

سروده های گیلکی را با آهنگ های فارسی و اروپایی و شوروی پیشین نواخت.

شگفتا! زبان گیلکی با ساز هر نژادی، آنچنان همساز می شد که گویی از یک تبارند!!!

اگرچه برای گیلکان، هیچ سازی؛ ساز گیلان نیست....

دوست خود را گفتم: این است بلندای توانایی یک زبان... چه شیرین است گفتگوی تمدن ها....

شاید بهتر است بزرگان، موسیقی گیلان را سه بخش نمایند:

1-   گیلکی بومی

2-   گیلکی سنتی (فارسی و زبان های ایرانی)

3-   گیلکی جهانی

شاید بهتر است شکوفا سازیم، شایستگی های زبان مادریمان را....

گفتار سه:

گاهی با خودم می اندیشم

چگونه است که بنی اسرائیل هزار و یک زیار برای درستی گوساله پرستی یافتند!

و ما، گاه، در یافتن یک زیرا برای درستی آرزوهایمان باز می مانیم

گاهی رشک می برم به گوساله بنی اسرائیل.......

خوشا به روزگار گوساله!

دنباله گفتگوی تمدن ها


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی


مشروح اخبار