چندی است که ویدئوکلوپ ها پر شده از آهنگ های واسوختی. می دونین واسوخت چیه؟
یعنی بدو بیراه بگی به اونی که دوستش داری.
همونی که اون روزا که تو زود خشمگین می شدی می گفت همسر آرزوهاش باید آروم باشه. خیلی جون کندی تا خشمتو در بند کنی! امروز تو آرومی و اون رفته.
تو بی پول بودی و اون می خواست پول همسرش از پارو بالا بره! از بام تا شام بیدار موندی و شب زنده داری کردی و کمرت زیر بار سختی شکست. این زمان، تو پولداری و اون رفته پی یه یار دیگه.
تو زشت بودی و اون زیباروی داستان ها رو می خواست. جدای از پول هایی که خرج کردی!... دردهای ...! تنها خدا می دونه که چی کشیدی... حالا همه مات زیبایی تو هستن و اون، کیش یه زشته دیگه .
چقدر از درس بیزار بودی؟ ولی اون... امروز که تو استادی، اون همسر یه بیسواده...
داشتی زندگیتو می کردی و اون می خواست اسمتو تو روزنامه ببینه! امروز نام تو در ...
یادته اون روزا که ندیده بودیش...
روزی هزاربار از خدا می خواستی که آرومت کنه، تا خانوادت رو نرنجونی؟ تا به آسایش برسن؟ امروز که در آتش عشقش خاکستر می شی، دیگه کسی در آتش خشمت نمی سوزه...!
یادته اون زمونا که اون نبود؛ هر گاه تو خیابون خودروهای گرون می دیدی... چه رشکی می بردی؟ امروز که گدای دوست داشتنی .. آهِ ثروتمندها رو به هوا بردی...
پیش از دیدنش روت نمی شد از خونه بیرون بری... مگر اینکه .... همش به خدا می گفتی که چی می شد اگه یه ذرّه از زیبایی رقیباتو به تو می داد... امروز تو رو به آرزوت رسونده.....
یه روزگاری چشم نداشتی شاگرد اوّل کلاس رو ببینی.. امروز که در جستجوی راز دوست داشتنی! چه دانشمندایی که چشم ندارن یافته های تو رو ببینن....
یادته اون روزا همش می گفتی: من.. من...
امروز همه هم آواز تو....
دوستی می گفت:« تو زندگیت درّه دیدی؟ از زیبائیش لذّت بردی؟ چه شکوهی؟ باورت می شه که یادگار سیلی شهاب سنگ باشه؟ چه دردی زمین بیچاره کشید! روزی که خاکش رو باد می برد چه ناباورانه اشک ریخت!.......»
تو افسانه ها، فرشته هایی هستند که میان و ما رو دگرگون می کنن...
راه رو نشونمون می دن....
ما رو به هرآنچه آرزو داریم می رسونن.....
و می رن!
شاید داستان ها راست باشن... شاید کسایی میان که برن..
و ما گمان می کنیم که باید نگهشون داریم....
شاید گمان ماست که نادرسته ......
شاید کار اون هاست که درسته....
شاید اون روزی که داشتیم آرزو می کردیم، اگه از خدا خودمون رو می خواستیم، امروز فرشته هامون آرزوی ما رو داشتن...
.....................................
شبی با خدا
از دوستی آزرده خاطر بودم و چشم براه پوزش....
اما گاهی آنچه نمی یابی آرزوست..
گویی زمین و زمان با تو سر نبرد دارد.
دلکنده از همگان، دلشکسته از روزگار و زخمی از خدا...
آری..
مگر نه اوست که تواناست؟
مگر نه آنچه بر تو می رود هوای دل اوست؟
پس آزردگی جان به لب آورد و ستیز و ترک دوستی ...
دوستی؟ نمی دانم!
بر آن شدم تا دیگر با خدا سخن نگویم تا واپسین روزی که زنده باشم یا پس از مرگ.
با خود اندیشیدم گریزانی زتنهایی به دوری پایان نمی دهد چه رسد به او که نیازی به دوستی با چون منی ندارد...
ناامید و دلسرد به اینترنت رفتم تا تارنمای خود را به روز رسانم؛ بیگانه ای آشنا، به ناگاه، به وادی خویشاوندی رو نهاد و نوشته های مرا خواند....
آنچه گفت امید بود و نزدیکی به خدا که در نوشته هایم می دید...
اشک در چشمان من نشست و لبخندی بر لبان و شوری در دلم....
واسطه ای برای آشتی...
روزگاری ترانه ای شنیدم که می گفت:« داشتی! داشتی! نگو دوستم نداشتی»
خدا و ترانه؟!!!
پناه بر خدا!!
آنچه مرا به شگفتی واداشت این بود که نوشته بودم آنچه نمی دانستم و نیازمند شنیدنش. اگر کمی به آوای کلک خود گوش می سپردم..
شاید اندوهی ...
ترک دوستی....
دل آزردگی نه ازدیگران بود که خود نمی خواستم آنچه را که خواستم..
نشنیدم آنچه فریاد برآوردم...
ننگریستم آنچه باریدم...
پس آینه ای برداشته؛ به خودبینی روی آورده و خواندم به همراه آواز:
با تو قهر بودن عذابه واسه من
زندگی بی تو سرابه واسه من
...................
پی نوشت: دو نوشته بالا برای روزگار دانشجویی من است.